Tuesday, February 28, 2012

من زنده ام هنوز و غرل فکر می کنم!ا

گاهی فکر می کنم ایرانی بودن در اروپا چیز مرخرفی است؛ حتی مزخرف تر از قمی بودن در تهران. حتی با اینکه اروپایی ها اصلا مثل تهرانی ها نیستند که ملاک آدم شمردن دیگران برایشان پول و موقعیت اجتماعی و سایز کمر و سینه و ملیت باشد. قبلا شاید بهتر بود؛ اروپایی ها اهل خواندن اخبار نیستند، مثلا می دانستند که ایران جایی است که زعفران و قالی دارد و مردمش سال قبل به انتخاب تقلبی رییس جمهور اعتراض کرده اند و تعدادی شان کشته شده اند. خیلی که اخبارخوان بودند، مثلا می دانستند رییس جمهور گفته هولوکاستی وجود نداشته و ایران همجنسگرا ندارد؛ که خب می خندیدیم و با هم تفریح می کردیم. حالا نه. حالا هر روز اخبار ایران را تعقیب می کنند و نمی شود که من روزنامه ای را باز کنم و مقاله، یا مقاله هایی را در مورد ایران نبینم.
 بلن بهم می گوید که ایران دیگر به اسپانیا نفت نمی فروشد. بهش اطمینان می دهم که هنوز جرئت همچی کاری را پیدا نکرده و مسئله صرفا هشدار به سفیر بوده است. هی می پرسد: مطمئنی؟ آره، آره بلن عزیز. ما همسنیم و در کلاس اس اف ای معمولا کنار هم می نشینیم، او سوئدی می خواند که برنگردد اسپانیا، چون اوضاع اقتصادی اسپانیا افتضاح است.... یا مثلا من باید در کلاس سوئدی دانشگاه کنار یک دختر فرانسوی بنشینم که بی اندازه به پاریسی بودنش می بالد. ما باید با هم تمرین کنیم، و برای خواندن صفات تفصیلی از بلندترین کوه و بزرگترین دریاچه و قدیمی ترین شهر و معروف ترین موزیسین کشور خودمان بگوییم؛ لعنت به این عشق سوئدی ها به آمار و ارقام! و من، تمام مدت به این فکر می کنم که حالا او پیش خودش می گوید، بله این از همان مملکتی می آید که همین دیروز فروختن نفت به کشور من را با وجود همه بحران های اقتصادی اروپا متوقف کرده، و به دلیلی که برای هیچکس معلوم نیست، بر طبل جنگی می کوبد که به قول پر، باعث بالا رفتن قیمت نفت و خراب تر شدن اوضاع اقتصادی اروپا می شود.
 البته پر بسیار جنتلمن است، از خانمان سوزی جنگ می گوید و اینکه تنها عده ای برای ثروتمند شدن جنگ راه می اندازند و با عجله اضافه می کند که نمی خواهم بگویم تقصیر از کشور شماست.... ما می گوییم، نه آقا، راحت باش، خودمان می دانیم تقصیر از آنهاست. به سادگی درک نمی کند که چرا ایران اینهمه اصرار دارد که جنگ راه بیندازد؟ دلم می خواهد بهش بگویم که تو با ذهن یک سوئدی نگاه می کنی، اما می دانم که نمی توانم برایش توضیح بدهم. حوصله اش را هم ندارم. خودم را می گذارم جای آنها: باید به مردمی کمک کنند برای ماندن در کشورشان، برای یادگرفتن زبان شان، که حکومت شان دارد دستی دستی دنیا را به آشوب می کشد و تازه، تهدید هم می کند که نه تنها نفت کوفتی خودش را بهشان نمی فروشد، که تنگه هرمز را هم می بندد بقیه هم نتوانند بفروشند! انگار سرگردنه است! حقیقتا به چه دلیلی، جز خوش بینی و صداقت و صلح طلبی شان، باید فکر کنند که ما لنگه حکومت مان نیستیم؟ اما خب دیگر، تمدن غرب که می گویند، بی دلیل نیست! پر شروع می کند ما را امیدوار کردن که دانشجوهای ایرانی اش بهترین ها بوده اند، و ایرانی ها چهره بسیار خوبی از خودشان در دنیا نشان داده اند؛ حالا انگار اگر چهارتا شاگرد دودره باز تنبل درس نخوان متقلب ایرانی داشت که پدرش را درآورده بودند، می آمد به ما می گفت، با آنهمه نزاکت سوئدی اش! شانس، بله ما شانس آورده ایم که با پر طرفیم که همسرش هم خارجی است و شاید خارجی ها را کمی درک می کند؛ گیرم حتی امریکایی است و از هرچه ایرانی بترسد یا متنفر باشد!
من از ایرانی بودن خودم دلخور نیستم؛ اما این هیچ ربطی به مزخرف نبودن ایرانی بودن ندارد؛ صرفا به این دلیل است که من پذیرفته ام –بالاخره!- که در زندگی چیزهایی هست که آدم در قبال شان نه تنها هیچ حق انتخابی ندارد، بلکه هیچ، مطلقا هیچ کاری هم از دستش برنمی آید برای تغییر یا بهتر کردن شان. اینست که غصه نمی خورم، یا خودم را با بلوندهای بی اندازه زیبای سوئدی و زوریخی یا مومشکی های جذاب پاریسی مقایسه نمی کنم، یا مثلا زندگی گذشته خودم را که سرشار از جنگ بوده، یک سرش جنگ برای زنده ماندن در تهران با کمیته انضباطی یا مدیرهای زبان نفهمم –به استثنای آخرین کارم- و هرچه آدم بی اخلاق زیرآب زن ظالم بوده.... و یک سرش جنگ با احمدآقا برای زندگی به شیوه خودم، برای داشتن حقوق حداقلی یک زن، یک آدم! بله، من زندگی خودم، بخصوص زندگی الانم که بسیار ساده و جمع و جور و پر از نگرانی و ناامیدی برای آینده است را با زندگی اینها مقایسه نمی کنم، که تنها دغدغه شان رکورد بولینگ است یا دانستن چند زبان یا رقص یا هرچیز سرشار از شادی و رفاه و زندگی نرمال! همیشه آخرسر فکر می کنم که کی می داند که آنها چقدر بیشتر از من احساس خوشبختی می کنند، یا شادی، یا مهم تر از همه اینها، حقیقی بودن زندگی شان! کسی نمی داند. و من، هرگز به خودم اجازه نمی دهم در این موارد روی زندگی هیچکس در دنیا قضاوت یا ارزش گذاری کنم...
 چیزی که می دانم، اینست که این موطلایی های مودب سرد، توانستند چیزهایی، ارزش های انسانی را بمن بیاموزند که صد سال زندگی در ایران نمی توانست من را حتی از وجودشان هم خبردار کند. این خوب است. راضی ام ازشان.
 سعی می کنم ایرانی خوبی باشم؛ نه به این خاطر که مثلا ایران برایم مهم است یا می خواهم تمدن و تاریخ ایران را نشان بدهم یا .... از قضا فکر می کنم که امروز در جامعه ایران چیزی به نام اخلاق وجود ندارد، و وضعیت فعلی ایران هم دقیقا نتیجه همین بی اخلاقی و خودخواهی مفتضح تک تک ماست. در واقع دلیل سعی من ثابت کردن چیزی به اروپایی ها نیست؛ دلم می خواهد به خودم ثابت کنم که می توانم، اگر بخواهم آدم خوبی باشم؛ حتی اگر نتوانم شناسنامه ام را عوض کنم، ملیت ام، رنگ چشمهایم، یا اسم و زبان و لهجه ام را. آدم خوب به معنای داشتن صداقت و واقع گرایی، نسبت به خودم، دیگران و زندگی.
 حرف دیگری نمانده؛ جز اینکه خوبم، و این ترانه هم بوی نان نمی دهد....

بالاتر از هر بلند بالایی!ا

چرخ زدیم توی شهروند، لباس ها، چمدان ها، وسایل خانه.... یک سوشرت سورمه ای پیدا کردم، قیمت زده بود 5000 تومان. پوشیدم، فکر کردم بدون مانتو با این چه شکلی می شوم؟ گفتم می خرمش. به درد پاییز سوئد می خوره.... گفتم: بخرم؟ رفتیم دم صندوق، فروشنده گفت سی هزار تومان. گذاشتیم سرجایش. آمدیم بیرون.
هوا داشت تاریک می شد. یک ساعت دیگر تا شروع کلاس آذین مانده بود. گیج می زدیم. خیابان را گرفتیم رفتیم بالا. رسیدیم جلوی کافی شاپ. گفتم توش نمی شه سیگار کشید. رفتیم جلو، بین درخت های کاج، بالای بزرگراه مدرس. لامپ های بزگراه داشت روشن می شد و ماشین ها بوق زنان از زیر پایمان می گذشتند. نشستیم روی لبه سیمانی. غروب داشت می رسید، و من سیگار کنت را آتش زدم. بهت گفتم اینجا گوشه خلوت ما دوتاست، جای مخفی ما دوتا، به هیچکس نمی گیم. هرگز با هیچکس دیگه نمی آییم اینجا. باشه؟ جوابم را ندادی. حواست بمن نبود. گفتم: باشه؟ گفتی نمی فهمم چرا همچی می کنه؟ گفتم سیگار؟ سر تکان دادی که نه.
 ماشین ها از زیر پای ما رد می شدند، و من می دانستم زمان همان جا متوقف شده، همان لحظه، و به خواب هم نمی دیدم دیگر آن خیابان، آن نورها، دودها، بوق ها.... دیگر تو را برای روزها، حتی ماه ها و سال ها نمی بینم. گفتی: چرا اینطوری می کنه؟ گفتم ولش کن. گفتی باشه. یادم نیست دیگر چه مزخرفاتی گفتم و چطور سعی کردم رفتارهای عجیب آدم ها را برایت توجیه کنم. هرچه گفته ام نباید زیاد قانع کننده بوده باشد، چون خودم هرگز آدم ها را درک نکردم. و شاید هرگز نکنم. اما باور کن سعی ام را کردم!
پشت کاج ها نشسته بودیم و هیچکس نبود و دو نخ سیگار من تمام شده بود و سوشرت را نخریده بودم و هیچ چیز دیگر هم نخریده بودم. روزهای بدی بود؛ نه؟ صدای آدم ها از توی خیابان می آمد که سوار و پیاده ماشین ها می شدند، می خندیدند، گپ می زدند....و ما دوتا بالای بزرگراه نشسته بودیم و زانوهایمان را بغل کرده بودیم و بغض داشتیم، حرف می زدیم، و جایی بودیم که قرار بود مخفیگاه تنها ما دوتا باشد؛ هرچند که دیگر هرگز دونفری نرفتیم آنجا. در روزهای گرم تر پس از آن رفتیم کافی شاپ لعنتی، دیگر اطوار سیگار نداشت، اما آنجا، آن بالای بزرگراه نه؛ دو نفری نه. نرفتیم.
 بعدش گوشی تو زنگ خورد و تو نیامدی کلاس آذین. رفتی لباس میهمانی بخری و کاپشن و... من رفتم کلاس آذین. تنها بودم. حوصله خودم را هم نداشتم. آذین هم گیر داده بود به حرکات دست؛ پشت بازو، جلوبازو، زیر بغل، سرشانه، سینه.... رسیدم خانه تمام بدنم درد می کرد، و باز هم حوصله خودم را هم نداشتم. دلم می خواست کله آذین را می کندم. لعنت به تهران، لعنت، که تنها چیزی که ازش یاد گرفتم، تنهایی و تلخی و نفرت و دروغ بود....لعنت به تمام خیابان ها و بزرگراه های اش، به تمام چراغ هایش، تمام پارک های مزخرف اش، تمام کافی شاپ های دلتنگ کننده اش، تمام ساختمان های سیاه و در هم چپیده اش... لعنت به تهران!
بعد ما هر دو تنها کاری را کردیم که تمام دخترک های بیست و چند ساله خسته از آدمها می کنند؛ آن شهر لعنتی را ترک کردیم! و من، هرگز حس نکردم که آن شب دور تمام شده؛ تمام نشده بود، هنوز تنها ما بودیم، من و تو، توی مخفی گاهی با فاصله هزارها کیلومتر، هرکدام یک سر دنیا.....
 می دانی؟ زیاد فکر می کنم که زندگی ما دوتا شبیه فیلم های سینمایی شد؛ مثلا فکر می کنی اینهایی که در فیلم های سینمایی بازی می کنند چی از ما زیادتر دارند؟ باور کن هیچی. تازه ما از تمام شان واقعی تر هم هستیم!
 حالا باید این فیلم پایان خوشی داشته باشد، باید! باید شیرین تمام شود، که من دلم بخواهد بارها، هزارها بار تماشایش کنم، بعضی صحنه هایش را هی ریپلی کنم، بعضی دیالوگ هایش را بنویسم، قاب کنم بزنم به دیوار، که هر روز و شب جلوی چشمم باشد...باید!.... اما نه. من پایان این فیلم را باز می گذارم. نقطه پایان را نمی گذارم، نمی گذارم، شاید چون دوست دارم چیزی از حقیقی بودنش کم نکنم.....
16 فوریه 2012

Sunday, February 05, 2012

یکشنبه های ابدی ما

زمستان گذشته استهلکم برای ما شکل جدیدی بود؛ یخ دائمی بود و تاریکی و سرما و برف و نور دلنشین درگاهی و اتاق کوچک ما، با صدای هیتر. و زندگی کوچک بود، ساده بود؛ مثل امسال.
 خانه اینترنت نداشت و من تمام شنبه و صبح یکشنبه را کل آلبوم های ابی و داریوش و سیاوش قمیشی را پلی می کردم. برف تمام نمی شد، من هر صبح که چشم باز می کردم، همان منظره برفی یخزده را بیرون پنجره می دیدم، بی حتی یک رهگذر، یک جای پا، یک پرنده و یک فریاد. سکوت محض سفید، سکوت یخ زده، سکوت همیشگی دیرگذر تکراری.
 زمستان از اکتبر شروع شد و آنهمه رنگ و نور و صدا زود زود جا داد به سیاهی آسمان و ابرهای انبوه همیشه بغض دار. سوئد شروع شد، و ما عادت کردیم. به اتاق کوچک مان، به راه دور تا دانشگاه، به خط آبی مترو و سنتروم شلوغ با بوهای عربی، به بوی غذا و کیک و برنج در آن اتاق کوچک، به طعم ملس پرتقال در زنگ تفریح های بین خواندن ترمودینامیک، به ترموکلک در اتاق کامپیوترهای سرد دانشگاه و سرفه های خشک .... ما بیش از هرچیز به برف و یخ و تاریکی عادت کردیم. و من.... مدام به خودم می گفتم روزهایی خواهد آمد که دلت برای این روزها بی اندازه تنگ خواهد شد....
یکشنبه شب دیگر تحمل من از سکوت و برف تمام می شد. می گفتم می رویم قدم بزنیم؟ تو مثل همیشه سر تکان می دادی که باشد. شب ساعت هفت یا هشت راه می افتادیم. گاهی حتی زیر قابلمه غذا را خاموش نمی کردیم. کمش می کردیم برای خودش بپزد، و از فکر اینکه اگر دیر برسیم و خانه آتش بگیرد، تالار لهستانی خسیس سکته می کند می خندیدیم. تو دستکش چرمی نداشتی و من داشتم و نمی پوشیدم. پالتو نازکم را می پوشیدم و دچار توهم بودم که زود برمی گردیم و سردم نمی شود. اما کارت مترو را برمی داشتیم که اگر گم شدیم راه برگشت را پیدا کنیم. تو آیفون نداشتی و ما پیاده راه می افتادیم، در جنگل تاریک پوشیده از برف، با رد پاهایی شبیه ردپای خرس، تنها متکی به حس جهت یابی تو، و هرگز گم نمی شدیم... چند دقیقه ای که می رفتیم دست های من یخ می زد و جیب پالتو نازک گرم شان نمی کرد. سعی می کردم به سرما فکر نکنم. و فکر نمی کردم.....
 از زیرگذر روشن شده با نورهای کمرنگ جراغ های زرد رد می شدیم و می پیچیدیم توی تاریکی، روی جاده باریک یخ زده. و همه چیز، از درخت و سنگ و حتی رطوبت هوا یخ زده بود؛ ساکت، در سیاهی شب و سفیدی برف نشسته بود، خیره به ما، به من و تو، چشم دوخته بود به شب های طولانی؛ شب طولانی طولانی طولانی....
ما قدم می زدیم در سکوت، از روی پل عابر پیاده مارپیچ می رفتیم سمت یولستا، سمت ساختمان تاریک با سیاهی عبوس پنجره هایش، با کوچه های خالی از رهگذر و خانه های در تاریکی فرو رفته اش، و زیر پای ما دشت بزرگ گسترده بود، غرق در برف، و آن سیاهی دلگیر آلونک ها و باغچه ها در آن حجم بزرگ سفیدی... و من خیره به آن تصویر عجیب، فکر می کردم آیا هرگز در زندگی ام این شب ها را از یاد خواهم برد؟ نگاه می کردم و فکر می کردم که در این زمین بزرگ، با اینهمه آدم .... با اینهمه حیات، زندگی..... خوشبختی به بی نهایت تقسیم شده است و بدبختی.... فکر می کردم و به سختی تلاش می کردم خودم، زمان و زندگی را باور کنم؛ آیا کسی قدرتمندتر از آدم در برابر خودش وجود دارد؟..... استخوان هایم از ورزش چند ساعته درد می کرد و ذهنم چنان خسته بود که انگار پنجه محکمی می خواست دست در جمجمه ام بیاندازد و مغزم را بکشد بیرون....بعد.... من نفس می کشیدم و به تو می گفتم از سنتروم برمی گردیم که من یک پفک بخرم؟
می گفتی نه. می گفتی به جایش میوه بخر. پفک هم شد چیز؟ بعد می خواهی روزی سه ساعت بروی باشگاه که کالری هایش را بسوزانی... می گفتی نه، اما من می دانستم که از جایی نزدیک ایستگاه یولستا می پیچی و می روی از پشت سنتروم درمی آیی، و می دانی که من، هرگز مسیر را یاد نمی گیرم. و من هرگز مسیر را یاد نگرفتم، حتی روزهای آخر مارچ در آن خانه، که می رفتم برای دویدن و بک روز دوراهی شیستا- رینکبی را پیچیدم سمت شیستا و گم شدم و سرآخر از این سمت سنتروم درآمدم؛ یعنی از سمت مخالف جایی که دویدن را شروع کرده بودم. وقتی رسیدم خانه دو ساعتی از رفتن ام گذشته بود و کفش هایم غرق گل و یخ بود و تو مثل همیشه از خنده من به گم شدنم عصبانی شدی....
پفک می خریدیم و برمی گشتیم. غذا نسوخته بود و خانه تاریک و آرام بود. پفک را باز می کردیم و من آنقدر می خوردم که حالم بد می شد. و تو باز حرص می خوردی.... می بینی؟ یک سال گذشت از تمام آن روزها! یک سال، به همین سادگی! یک سال گذشت و تو که در تمام لحظه های این یک سال کنار من بوده ای و هستی، می دانی که من با ملاک های آدمی که یک سال و نیم پیش سوار پرواز قطریش شد، هنوز همان جایی که ایستاده بودم، ایستاده ام. همان جا! منتهی دیگر همان آدم نیستم؛ دیگر هرگز آن آدم نمی شوم... و حالا، امروز، در نقطه ای از زندگی ام هستم که از این موضوع بی اندازه خوشحالم...
امروز برف همه جنگل را پوشانده، همه شاخه ها و سنگ ها و حتی تمام دریای یخ زده را، تا آن دور دست، که من دیگر کشتی ها را نمی بینم، و آدم ها را می بینم که روی یخ اسکی می کنند و سگ های کوچک کنارشان می دوند و آفتاب..... آفتاب که تیغ می زند روی برف ریز تمیز الک شده. ماه های تاریک پاییز گذشته و ما روی دریای یخ زده راه می رویم، و من می دانم که اگر آن صدای نرم ترک خوردن را بشنوم، همچی فرو می روم که انگار از روز اول اصلا صدیقه ای نبوده است! با اینهمه قدم می زنیم، و من فکر می کنم به همه لحظه هایی که زندگی برای من پیش آورده، پیش می آورد. خوشبخت ترین آدم دنیا نیستم، خیلی چیزها را ندارم. گاهی خسته می شوم، سرشار از نفرت، گاهی باید تمام ساعت های شب و روز را با خودم بجنگم، تلاش کنم برای آرام کردن درون تلخ خودم! با اینهمه.... فکر می کنم تمام آن لحظه ها به این ثانیه های خوشایند پر از سکوت، پر از آرامش، پر از سفیدی درخشان برف و هوای یخ زده می ارزد. روی یخ راه می رویم، به ساحل سمت دیگر می رسیم، خانه های سفیدپوش و قایق های روی یخ نشسته، خالی از آدم،....

 آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
 گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم،
چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است....
......
 آرام باش عزیز من
 آرام باش
 دوباره سر از آب بیرون می آوریم
 و تلالو آفتاب را می بینیم
 زیر بوته ای از برف
 که این دفعه درست
 از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...