بعد من آنجا نشستم و منتظر تو شدم، سالن تاریک بود و سقف پر بود از نقاشی های رنگی گوزن و آهو و زنی پستان درشت و مردی برهنه. و من یک دفعه به سرم زد که نکند این نقاشی باغ عدن است و اینها اجداد گناهکار من اند؟ که هرچه گشتم، مار را پیدا نکردم، گیرم طاووس نشسته بود بالای سر زن و می توانستم حدس بزنم که نقاش سوئدی روی سقف پردیس دانشگاه محال است زن را مایه سقوط بداند.....
من نشستم و نوید و فی و فردریک و نبیل ها از سالن دیگر درآمدند، برای من دست تکان دادند و رفتند و من، هنوز نشسته بودم زیر آن بهشت خیالی و نور کمرنگ پخش می شد روی سرم، و می دانستم بیرون باد می وزد و شب دیگر روی تمام شهر نشسته و برفی هم نمی بارد....
امسال لوسیا که نیامد، من نشستم در سنترال استیشن، باز منتظر تو!، به شمردن چمدان های آدم های با عجله، پر از بوی خوب شب عید و تعطیلی و سفر و بسته های کادو.... نشستم و.... بعد تو آمدی و ما رفتیم ایکیا و من، حالا دیگر بوی خوب شمع سالن وسایل الکتریکی و بوی چسب و چوب انبار را بی اندازه دوست داشتم.....
امسال لوسیا که نیامد، من گلاگ داغ سر کشیدم با کشمش و پپرکاکور و نارنگی، آواز را خارج می خواندم احتمالا و لینا و کامیلا روبرویم ایستاده بودند و می خندیدند و صورت شان گل انداخته بود و کم مانده بود با تیپ تاپ برقصند.... و دیدم که لوسیا بهم لبخند زد از پس نگاه طلایی لینا و کامیلا...
آن شب تو که آمدی، دیگر همه رفته بودند. ما پیاده رفتیم تی سنترال، باد نمی وزید و خیابان ها پر بود از نور و برف پشت گردنه مانده بود شاید. من تند راه می رفتم و تو هی بهم می گفتی آرام تر!
امشب توی تمام کریدور بوی خوب شیرینی های بیرگیت پیچیده. فکر می کنم اینهمه شیرینی را برای کی می پزد؟ همه رفته اند و فقط ما مانده ایم و چینی ها و بیرگیت. نگاه می کنم به سالی که رفته، سالی پر از من، پر از نبود من.....پر از تمام راه هایی که رفته ام، و تمام راه هایی که مانده هنوز.....
در خواب های کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
شب شعله می کشد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود ...
من نشستم و نوید و فی و فردریک و نبیل ها از سالن دیگر درآمدند، برای من دست تکان دادند و رفتند و من، هنوز نشسته بودم زیر آن بهشت خیالی و نور کمرنگ پخش می شد روی سرم، و می دانستم بیرون باد می وزد و شب دیگر روی تمام شهر نشسته و برفی هم نمی بارد....
امسال لوسیا که نیامد، من نشستم در سنترال استیشن، باز منتظر تو!، به شمردن چمدان های آدم های با عجله، پر از بوی خوب شب عید و تعطیلی و سفر و بسته های کادو.... نشستم و.... بعد تو آمدی و ما رفتیم ایکیا و من، حالا دیگر بوی خوب شمع سالن وسایل الکتریکی و بوی چسب و چوب انبار را بی اندازه دوست داشتم.....
امسال لوسیا که نیامد، من گلاگ داغ سر کشیدم با کشمش و پپرکاکور و نارنگی، آواز را خارج می خواندم احتمالا و لینا و کامیلا روبرویم ایستاده بودند و می خندیدند و صورت شان گل انداخته بود و کم مانده بود با تیپ تاپ برقصند.... و دیدم که لوسیا بهم لبخند زد از پس نگاه طلایی لینا و کامیلا...
آن شب تو که آمدی، دیگر همه رفته بودند. ما پیاده رفتیم تی سنترال، باد نمی وزید و خیابان ها پر بود از نور و برف پشت گردنه مانده بود شاید. من تند راه می رفتم و تو هی بهم می گفتی آرام تر!
امشب توی تمام کریدور بوی خوب شیرینی های بیرگیت پیچیده. فکر می کنم اینهمه شیرینی را برای کی می پزد؟ همه رفته اند و فقط ما مانده ایم و چینی ها و بیرگیت. نگاه می کنم به سالی که رفته، سالی پر از من، پر از نبود من.....پر از تمام راه هایی که رفته ام، و تمام راه هایی که مانده هنوز.....
در خواب های کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
شب شعله می کشد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود ...
