Saturday, December 24, 2011

خفته است روی لبانم، ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز!ا

بعد من آنجا نشستم و منتظر تو شدم، سالن تاریک بود و سقف پر بود از نقاشی های رنگی گوزن و آهو و زنی پستان درشت و مردی برهنه. و من یک دفعه به سرم زد که نکند این نقاشی باغ عدن است و اینها اجداد گناهکار من اند؟ که هرچه گشتم، مار را پیدا نکردم، گیرم طاووس نشسته بود بالای سر زن و می توانستم حدس بزنم که نقاش سوئدی روی سقف پردیس دانشگاه محال است زن را مایه سقوط بداند.....
من نشستم و نوید و فی و فردریک و نبیل ها از سالن دیگر درآمدند، برای من دست تکان دادند و رفتند و من، هنوز نشسته بودم زیر آن بهشت خیالی و نور کمرنگ پخش می شد روی سرم، و می دانستم بیرون باد می وزد و شب دیگر روی تمام شهر نشسته و برفی هم نمی بارد....
 امسال لوسیا که نیامد، من نشستم در سنترال استیشن، باز منتظر تو!، به شمردن چمدان های آدم های با عجله، پر از بوی خوب شب عید و تعطیلی و سفر و بسته های کادو.... نشستم و.... بعد تو آمدی و ما رفتیم ایکیا و من، حالا دیگر بوی خوب شمع سالن وسایل الکتریکی و بوی چسب و چوب انبار را بی اندازه دوست داشتم.....
 امسال لوسیا که نیامد، من گلاگ داغ سر کشیدم با کشمش و پپرکاکور و نارنگی، آواز را خارج می خواندم احتمالا و لینا و کامیلا روبرویم ایستاده بودند و می خندیدند و صورت شان گل انداخته بود و کم مانده بود با تیپ تاپ برقصند.... و دیدم که لوسیا بهم لبخند زد از پس نگاه طلایی لینا و کامیلا...
 آن شب تو که آمدی، دیگر همه رفته بودند. ما پیاده رفتیم تی سنترال، باد نمی وزید و خیابان ها پر بود از نور و برف پشت گردنه مانده بود شاید. من تند راه می رفتم و تو هی بهم می گفتی آرام تر!
 امشب توی تمام کریدور بوی خوب شیرینی های بیرگیت پیچیده. فکر می کنم اینهمه شیرینی را برای کی می پزد؟ همه رفته اند و فقط ما مانده ایم و چینی ها و بیرگیت. نگاه می کنم به سالی که رفته، سالی پر از من، پر از نبود من.....پر از تمام راه هایی که رفته ام، و تمام راه هایی که مانده هنوز.....

 در خواب های کودکی ام
 هر شب طنین سوت قطاری
 از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
 انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
 انگار
بیش از هزار پنجره دارد
 و در تمام پنجره هایش
شب شعله می کشد
 در امتداد راه مه آلود
در دود
 دود
 دود ...




Sunday, December 11, 2011

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن!ا

که آفتاب که تیغ بزند و نور یکدست روی سفیدی برف بازی کند در آن سر صبح دور، من کتاب را بیاندازم توی صندوق کتابخانه و پیرمردها خیره نگاهم کنند و تو بروی سمت خانه، من از پشت شانه هایت را ببینم و بدانم هنوز، همیشه هستی.....
 که کلاغ ها که ساکت شوند و نور نارنجی خسته بخزد روی شاخه های سیاه، که من تنها نگاه کنم و تاریکی دور شانه ها و روی دست هایم را بگیرد، که آن شب تمام شود و من، جایی بخندم و دستهایم تا خود خود آسمان برسد.....
 که بعد یک روز بدانم خطوط صورتم دائمی شده اند، نوارهای سفید باریک روی شقیقه ها جا خوش کرده اند؛ بعد، من راه بروم، بدوم، زود زود، تند، نفس زنان برسم به آن پله های صدها ساله، به آن ساعات مرطوب پر از قهوه، به هرچه بوی آب و نورهای چشمک زن و هرچه شب پر از برف و هرچه سکوت و هرچه خیابان های باریک و مردم عجیب و ....من بدوم تمام ساعت ها، ثانیه ها، تمام خودم را بدوم، تمام بودنم را بدوم و برسم به آنجا، و زنی را ببینم نشسته آنجا، جایی بین واقعیت و خیال، و به خود خود زندگی لبخند می زند....



Saturday, December 03, 2011

این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟



چرا توقف کنم، چرا؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
 افق عمودی است
 افق عمودی است و حرکت: فواره وار!
چرا توقف کنم؟
.......
 راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
 و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
 تنها صداست
 صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد....
 چرا توقف کنم؟
......