این روزها، من

Saturday, November 28, 2009

بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. تو شاخه های درخت ها را تکان می دادی و ما دوتا زیر برفی که از شاخه می ریخت می ایستادیم و غش غش می خندیدیم. تو می گفتی مثل درخت کریسمس شده اند! من هفت سال داشتم و نمی دانستم کریسمس چیست؟ دلم می خواست تا ابد برف ببارد و مدرسه تعطیل شود و مشق نداشته باشم و هی آدم برفی بسازم و هی روی سرسره ای که بابا از برف های پارو شده از پشت بام وسط حیاط می ساخت لیز بخورم. تمام طول بلوار را رفتیم و فهمیدیم مدرسه تعطیل است. هیچ کدام از بچه های مدرسه نیامده بودند؛ فقط ما سه تا خواهر: ثمره کلاس پنجم، تارتار دوم و من، سرتق شلخته کلاس اول، که هر روز سر صبح برای مدرسه رفتن گریه می کردم. ریزه میزه بودم ولاغر و زبانم سر حرف س می گرفت. موهای فرفری ام سر ناسازگاری داشت و هیچوقت مرتب نبود و مثل تمام سال هایی که پس از آن آمد، کفش به پایم دوام نمی آورد.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. برف قطع شده بود و کلاغ ها تک تک و دسته جمعی از آسمان می گذشتند و گاهی قارقار خشکی می کردند. جوی وسط بلوار یخ بسته بود. آسمان سنگین بود؛ که اگر نبود، نور خورشید می تابید روی یخ ها و من، پایم را محکم گذاشتم روی یخ و جرق! یخ شکست و پایم توی گل و لای فرو رفت. جنگ تازه تمام شده بود، مدرسه ما هنوز پناهگاه داشت؛ زیرزمین هایی زیر حیاط که شاگرد تنبل ها را تهدید به حبس در آن می کردند. یکی دوسالی بعدتر، تمام پناهگاه ها را خراب کردند و برای مدرسه سالن اجتماعات ساختند. ثمره گلوله برفی را محکم توی صورت تارتار کوبید. تارتار مظلوم بود و صدایش درنمی آمد. مامان همیشه حس می کرد باید حق تارتار را از من و ثمره بگیرد. من تمام سال های کودکی ام فکر می کردم بچه واقعی مامان نیستم که اینقدر به من بی توجه است و حتی به نوعی از من بدش می آید. واقعیت این بود که او در من احمدآقا را می دید و در تارتار خودش را. حتی تمام سال های بزرگی لعنتی.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. تند تند نمی رفتیم و کلی ادا بازی داشتیم. بو برده بودیم مدرسه تعطیل است و رفتن را بهانه کرده بودیم برای برف بازی سیری که مامان اجازه اش را نمی داد. کتاب فارسی را ورق زدم و از روی درس مهتاب دوبار نوشتم. با مداد قرمز و مشکی سوسماری: باد ابرها را برد. چه عمدی بود که ما هرسه تا باید شاگرد یک معلم می شدیم؟ خانم عبدالحسینی من را دوست نداشت، کثیف و شلخته بودم و دست خطم افتضاح بود. مشق هایم را نمی نوشتم و خط کش می خوردم و ترکه. چه اجباری بود من توی کلاس معلمی می ماندم که عاشق ثمره بود؟ خانم زکایی صدایم کرد و گفت این فحش ها چیست که نوشته ای دادی دست خانم اشراقی؟ زرتی اشکم درآمد و جا زدم. گفتم به خدا ثمره بهم گفت این کارو بکن! صدای کفش ثمره را که اندکی پاشنه داشت می شنیدم که از طبقه بالا می آمد روبروی کلاس ما. مینو گناهی نداشت. زن بلوند بیوه مگر تنها می ماند؟ به خانم زکایی گفت ولش کن، چیزی بهش نگو. تا خانم ناظم رویش را برگرداند، من به مینو دهن کجی کردم و گفتم: ای ای ای ای ای! ببینی برای او چقدر تحقیرآمیز بوده که یک جلقه بچه شلخته برایش فحش و فضیحت بنویسد! ثمره حتی به مینو نگاه هم نکرد. به من هم چنان نگاه کرد که انگار کلا موجود حقیری هستم که ارزش سرزنش هم ندارم. سرش را بالا گرفت و گفت خوب کردم! بازم می کنم!
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. بلوار باغ بزرگی داشت که در تمام طولش امتداد داشت. آنروزها آن باغ متروکه بود، وسطش ساختمان مخروبه کارخانه بافندگی بود که برای بچه های مدرسه ابتدایی، خانه ارواح بود و اشباح و دزدهایی که بچه ها را می کشتند. روزهای معمولی پاییز توی ساعتی که ما می رفتیم مدرسه، آفتاب کم رمق سر میله های باغ و نوک شاخه های درختان نرم نرمک می خزید و سوز شهر کویری نفس سرد ما را بخار می کرد. من نمی توانستم مثل بچه آدم از سمتی که آسفالت شده بود راه بروم . هی روی سنگریزه ها می دویدم و از جوی و درخت و دیوار بالا می رفتم. همیشه دیر می رسیدم؛ وقتی که زنگ خورده بود و صف ها داشتند می رفتند توی کلاس. تارتار اعصابش خرد می شد، تند تند می رفت که به صف برسد و توبیخ نشود. ثمره از اول ما را قال می گذاشت و می رفت. تنها همان روز، همان یک روز بود که ما سه تا داشتیم با هم می رفتیم مدرسه.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. ما سه تا بودیم و هیچکس توی خیابان نبود. جایی توی جهان، جایی، زمانی، سه تا خواهر داشتند می رفتند مدرسه و می دانستند برف باریده و مدرسه تعطیل است. خیابان خلوت بود و کسی نبود. ما سه تا بودیم فقط و شاخه های لخت درختان که از برف سنگین شده بود و قارقار کلاغ ها. حتی دستکش هم نداشتیم و دنبال هم می دویدیم و بلند می خندیدیم. تو قلدر بودی و او مظلوم و من سرتق.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه.

Sunday, November 01, 2009

توی کوچه چندم گاندی بود، نمی دانست، امروز روز اول هفته بود. شنبه ها صبح حس خوبی داشت. حس عجیبی آمیخته از هیجان و دلهره. انگار که بدانی قرار است چی بشود و ندانی. انگار که حس خوبی از اتفاق داشته باشی. کاش کمی جوان تر بودی و از ناشناخته ها می ترسیدی. کاش هنوز شنبه ها صبح می ترسیدی. انگار سن که بالا برود بدانی قرار نیست چیز خاصی رخ بدهد. انگار ارام تر شوی. رام تر. بیشتر با زندگی کنار بیایی. بدانی بعضی چیزها قرار است بگذرد، بی آنکه تو نقشی در ساختن اش داشته باشی. انگار باور کنی نمی توانی هرچه توی کله ات هست عملی کنی. انگار بدانی بعضی چیزها قرار است تا آخر دنیا توی کله تو باشد. انگار باور کنی صبح های شنبه پاییزی اعجاز ناب آرامش در خود دارد.
توی کوچه دوم یا سوم گاندی بود، نمی دانست. چرا خیابان خلوت بود و چرا رهگذران لبخند می زدند؟ چرا خانم معلمی که داشت هندسه درس می داد، پنجره را باز گذاشته بود؟ یعنی ببینی پس پشت کله دخترکانی که رو به تخته سیاه داشتند چی می گذرد؟ فکر کدام نامه عاشقانه و سریال تلویزیونی و شام شب پیش باشند؟ یعنی در پس ظاهر آرام و خندان شان کدام اندوه و حسرت و سرخوردگی سال های نوجوانی باشد؟ ببینی کی می داند، که تو کجا و کی تمام شده ای؟ یعنی نبود این دلهره شنبه سر صبح، فصل آغاز بزرگسالی تو می شود؟ جایی که باور می کنی دیگر چیزی برای کشف و اعجاز وجود ندارد و می توانی بگذاری چیزها بگذرند و تو تماشاچی تنبل و بی خیال سال ها و روزها باشی؟ جایی که دخترک پرانرژی تمام می شود و زنی مستقل شروع می شود، یعنی باید باور کنی که دیگر، آنی شده ای که می خواسته ای بشوی؟ این کوچه چندم بود؟ نه می دانست و نه می خواست بداند. چه فرقی می کرد؟
اینکه حس کنی چقدر زیر این آسمان تنهایی و حس کنی چقدر توی خودت گم می شوی، اینکه حس کنی تنها باید توی خودت گم شوی، اینکه بدانی زندگی را باور نکرده ای، مثل همه ادمها، مثل همه. مثل همه اینهایی که توی همین اتاق ها، توی همین طبقه و توی همین سالن نشسته اند، اینکه هنوز به روند عادی زندگی شک داشته باشی. اینکه هیچ وقت باور نکنی زندگی این ریختی است، ولی خوب ادای باور کردنش را دربیاوری..... فکر می کنی دیگران از تو چه چیزی بیشتر از این می خواهند؟ هیچ چیزی.
اینجا کوچه دوم از سمت ونک بود، تو راهت را انتخاب کرده بودی، چه فرقی می کرد که دیگران از تو چی می خواهند؟ به قول شهرام کلی از موهایم سفید شد و هنوز دارم فکر می کنم دیگران از من چی می خواهند یا نمی خواهند؟ خیلی ساده، تو تنها باور کرده ای باید نگاه کرد و گذشت. نیازی نیست زندگی را باور کنی، نیازی نیست دیگران بدانند تو باور نکرده ای. باید تنها بگذری. عبور کنی. اینجا کوچه دوم گاندی بود و تو، گم شده بودی و دیگر، خاطره ای نداشتی؟ باید گذشت. باید گذشت.
امروز یکی از روزهای اول پاییز امسال بود. انگار که از شب تا صبح باران باریده باشد و حالا، هنوز آسمان اینقدر سنگین، اینقدر دلگرفته باشد. تو تمام سال های گذشته را دویده بودی تا به اینجا برسی. کجا جا مانده بودی؟ کجا آدمها جا مانده بودند؟ چرا من دلم اینقدر گریه می خواهد؟ چرا دلم می خواهد بریزم، بخزم، ذوب شوم توی خودم؟ چرا من نمی توانم احساس تنهایی نکنم؟ چرا تنهایی من هی مکرر می شود؟ چرا آدمها اینقدر دورند؟ چرا من اینقدر رومانتیکم؟ چرا اینقدر خرم؟
باید باور کرد آدمها تمام شده اند. من اس ام اس تو را اینطور جواب دادم. تو گفتی چرا نیامدی گردهمایی فارغ التحصیلان فرزانگان؟ و من گفتم باید باور کرد آدمها تمام شده اند. روزی و زمانی در زندگی من بود که زور می زدم آن آدمها باورم کنند. باور کنند من آدم خوبی هستم! گذشت و حالا، بعد از این هفت، هشت سال شاید با گذشت زمان باور کرده اند که ممکن است کسی که شبیه آنها نباشد، آدم خوبی باشد. گذشت و .... من گذشتم. آدمها وقتی تمام می شوند، تمام می شوند. من چرا باید تمام بیست و پنج سال گذشته را دویده باشم که حتی پدر خودم باورم کند؟
امروز شنبه است. من پشت میزم می نشینم و می خواهم بزرگسال باشم. باید به خودم اعتراف کنم که اگر می خواستم زندگی کنم، نه اینکه ادای زندگی کردن را دربیاورم، حالا نمی باید اینجا می بودم. باید باور کنم که من، خواسته ام، تمام تلاشم را کرده ام که ادای زندگی کردن را دربیاورم.
روز شنبه ای سر صبح بود و خیلی همه چیز ساده بود. از جلوی جوی آب رد شد و بوی گل دکه کوچک خزید زیر استخوان هایش. امروز روز چندم آبان بود؟ کی بود که زمان گم شد؟ کجا بود و کی صدایش کرد که سر گرداند؟ سر همین چهارراه، جلوی همین بانک ایران و ونزوئلا بود که پایش لغزید. جایی همین جا. همین حوالی. انگار با صورت روی زمین خوابیده باشد و خودش را ببیند که تمام می شود. انگار همهمه ادمها را بشنود و بداند زندگی توی خیابان شلوغ جریان دارد و پلیس های کلاه کج دارند نگاهش می کنند. انگار همکارانش از پنجره ساختمان های چندطبقه نگاهش کنند و سر تکان بدهند. انگار خودش را ببیند و گذر زمان را احساس کند. جایی همین حوالی، شاید سر همین چهارراه باشد، جایی که او تمام شده باشد.

Saturday, September 26, 2009

باید استاد و فرود آمد، بر آستان دری که کوبه ندارد

سیگار را نصفه کشیده خاموش کردی. گفتی: گاهی بعضی چیزها زودتر، خیلی زودتر از اینکه آدم خودش بداند در زمان رخ داده است. تو آنجا نبوده ای و نمی دانسته ای. ولی بعضی چیزها رخ داده است و شده انتخاب تو. گفتی: نمی دانم، می فهمی؟ و سیگار باریک اس را آتش زدی. نشسته بود کنار پنجره و توی دود گم شده بود. سر تکان می داد و حرف می زد. او حرف های خودش را، تو حرف های خودت را. مثل تمام این سال ها. مثل سال های دور نوجوانی و دانشجویی. توی اتاق بزرگه زیرزمین، تکیه داده به در، روی نیمکت چوبی محوطه خوابگاه های کوی و پارک لاله، روی تخت دو نفره اتاق خواب تاریک خانه نواب، اتاق به هم ریخته خانه سردار و روبروی شومینه، توی خانه شهرک نفت، وقتی تو خسته بودی و یخ زده ، کنار شومینه روی زمین خوابیده بودی و با چشمان پر از خواب سری تکان می دادی و بغضی را قورت می دادی. می گفتی: می فهمی؟ می فهمید. می دانستی که می فهمد. پرسید چرا نگاهت دور است؟ کجایی؟ و تو خندیدی و سیگار را نصفه کشیده خاموش کردی.
می گفت: حس یک اتفاق دارم! گفت برای من حس کن! گفتم باجی بخدا مخم تعطیل است، حس را بی خیال! و باز سیگار دیگری آتش زد و چس دود کرد؛ مثل تمام این چند سال. از همان روزهای اولی که رفته بود آینده نو، و خودش نمی دانست، زمان برایش انتخاب کرده بود که آن جمع، دوستان همیشگی اش شوند و کسی از آن جمع نزدیک ترین دوستش. تو آن روزها حس خوبی داشتی و نداشتی. نگران آینده بودی و خیال مسائل مالی رهایت نمی کرد. دغدغه جنبش و مبارزه هم داشتی و تازه، به کسی هم دلبسته شده بودی و روزهایی که می خواستی جای خالی اش آزارت ندهد، می رفتی آینده نو. جوگیر می شدی و سیگار می کشیدی و حرص می خوردی که چرا نمی توانی مقاومت کنی. او می نشست روی اوپن آشپزخانه و هی چس دود می کرد، مثل همین حالا. گیچ و گنگ بود و گم شده؛ مثل همین حالا. شور و حرارت همین حالا را داشت و گاهی توی حس می رفت، تو می خندیدی و می گفتی باجی! برویم روسری بخریم یا تی شرت؟ روزهای آینده نو ابری بود و باجی شادتر بود، امیدوارتر. نمی دانست چیزهایی در زندگی اش رخ می دهند، که او انتخاب نکرده و زمان دارد رخ می دهد. گفتی: نمی دانم، می توانی بفهمی؟ سر تکان داد و تو گفتی حالا، هر صد بار دیگر هم برگردی به گذشته اینها رخ می دهند. از دست تو خارج است. بعدها، بعدترها می بینی استارتش از جایی خورده که تو نبوده ای. نمی دانسته ای. انگار زمان برایت انتخاب کرده باشد.
سیگار دیگری آتش زد. کنار پنجره نشسته بود و می گفت: تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز؟ و تو تکرار کردی با او: .... که مونده مردد، میون رفتن و موندن، میون مرگ و حیات! ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه، میون جنگلا.....طاقم می کنه! .... سرش را بین دو دست گرفت و گفت: فکرش را می کردی؟ کی فکرش را می کرد؟ و من یادم افتاد به آن شب تابستانی دور، دو روزی بعد از عقد شما. من زنگ زدم به تو. از صدایت شادی می باید وقتی که جیغ زدی: امروز عقد کردیم!... رضا و روزبه بهم گفتند حالا چرا اینقدر به هم ریخته ای؟ گفتم خواهرم امروز عقد کرده! گفتندای بابا! اینکه شادی دارد! مبارکه! من لجم گرفت و دهن کجی کردم وگفتم شماها نمی فهمید!.... می گویی: دریغ از یک ختنه سوران! و من تو را می بینم که با مانتوی سفید و شال بلند سفید نشسته ای روی پله های جلوی سینما قدس، صورتت پر از شادی است، مهدی از دور می آید و تو دست توی دستش می اندازی و بمن می گویی: فکر نکنی تنها هستی ها! ما هستیم! حالا دو نفری هوایت را داریم! و مهدی محکم بغلم کند و بگوید تو بچه مایی فاجعه! و سه نفری بخندیم و برویم رستوران بزرگمهر شام بخوریم......پک دیگری می زنی و دود را از دماغ و دهانت می دهی بیرون. من سیگار را باز نصفه خاموش می کنم.
گاهی یاد آن سال می افتم. می دانی؟ یاد سرمای بدجور و مورمور شدن دست هایم، یاد گربه ولگرد زباله دانی و پارک ایرانشهر. یاد خس خس ریه هایم و تخت کنار پنجره، که وقت غلتیدن من چطور تکان می خورد. یاد باد که می وزید و شوفاژ داغ داغ. گاهی یاد گوشی درپیت تلفن می افتم و تو که از ساعت شش تا هفت کارت گرفتن شماره بود، که من گوشی را بردارم و روزهایم را با تو شریک شوم. گاهی یاد راه رفتن های چند ساعتی ام توی خیابان ها می افتم، با آهنگ های آبا توی گوشم و کنت پایه بلند که تمام نمی شد. گاهی فکر می کنم بعضی چیزها چقدر گریز ناپذیر است!ا
من به تو گفتم همیشه دیر می شود. راست می گفتم و تو خوب می دانستی و منتظر دیر شدن بودی تا تمام قد جلوی کسی بایستی و بگویی نه! گفتم چرا، نمی دانم چرا همیشه دیر می شود؟ و تو توی دود سیگار گم شدی و من سیگار باریک را نصفه کشیده خاموش کردم. گفتم خیلی که متظر باشی آخرش می بینی بیخودی منتظر بوده ای. گفتم و بغض کردم. توی دلم گفتم ای خدایی که من بهت اعتقاد ندارم، نمی شود که این بار برای او دیر نشود؟ گفتی اینجا شده کلبه احزان. گفتم عزیز من چقدر کنسرو بخوریم؟ گفتی یک تن ماهی باز کن دیگر. و با فندک جادویی افسانه سیگار دیگری روشن کردی. خانه سرد بود و من، از راه که رسیده بودم، یخ کرده بودم. گفتم یک چیزی بده من بپوشم! گفتی شال مشکی را بپیچ دور شانه هایت. سوشرت سفید و قرمز به تنم زار می زد. گفتی خرابش نکنی! و من، گفتم از هرچه حرکت پشت بازو و زیربغل و سینه است، بدم می آید. سردم بود و سردم هست. دلم مهربانی ای می خواست که بغلم کند و بگوید عزیز من، نترس، تنها نیستی، من هستم! نوازشم کند و من گرم شوم و بین خواب و بیداری، خواب خانه را ببینم و مامان و بابا را که قربان صدقه صبا می روند و بگویم بابا، چقدر شبیه آقاجون شده اید! یعنی شبیه من، شبیه عکس قاب شده بزرگ روی طاقچه خانه مادرجان، عکس پدربزرگ با همان ابروهای فرفری و همان چشم های خاندانی. سردم بود و یک دفعه، دلشوره گرفتم. سیگار را نصفه کشیده خاموش کردم و عق زدم. انگار که خودم را بالا بیاورم و دلتنگی لعنتی ام برای سال های رفته را. تو گفتی راست می گویی، ادم ها همیشه دیر می کنند، آدم ها کوپن شان را یکدفعه آتش می زنند. بعد، یکدفعه می گویند چی شد که اینجوری شد؟
گفتم نمی توانم گوشی را توی دستم نگه دارم. انگشتهایم یخ زده. گفتی مگر کجا رفته ای؟ گفتم یک ساعتی را گز کرده ام. گفتم گربه ولگرد به سگ سفید اشرافی حسرت بدی خورد. دلم برایش سوخت. گفتی من اندوه می شوم که تنهایی توی سرما بروی پارک و دلت برای گربه ها بسوزد. گفتی تو الان هم نویسنده هستی. و بغض کردی. گاهی خاطره ها از یاد آدم می رود.
گفتم اشکالی ندارد، به قول ونه گات، ما فقط به خوبی ها نگاه می کنیم. این را گفتم و این بار، سیگار را تا ته کشیدم.

Tuesday, September 22, 2009

توضیح اول: این پست را به سفارش دوست بسیار عزیزم پویا برای کار و کاسبی اش (عکس پرینت) نوشته بودم، انگار مقصودش را در راستای کار و کاسبی اش برآورده نکرد، ولی از من خواست که روز اول مهر برای جشنواره عکس پرینت بگذارمش روی وبلاگم. فکر کنم یک تعداد خفنی چاپ عکس مجانی جایزه بگیرم: )
توضیح دوم: منظور از کار و کاسبی، همان بیزینس است، که در فرهنگ لغت روزمره من، این شکلی ترجمه می شود.:D

آلبوم کهنه را ورق می زنم. با برگ های قطور و نایلون هایی که وقتی دستم بهشان می خورد، پودر می شوند و می ریزند. عکس ها را نگاه می کنم و در اتاق را می پایم که مادر مچم را نگیرد. عکس های عروسی مادر و پدر، عکس های دوره دختری مادر با دامن های ماکسی و شلوارهای پاچه کشاد، عکس دخترعموها و پسرعموها، مادربزرگ و پدربزرگ و دایی ها، عموها و عمه ها، در روزهایی که من در این دنیا نبوده ام. هر صفحه چیزی کم و زیاد شده. عکس ها ترتیب زمانی ندارند؛ جایی مادر با ابروهای پر و موهای دم اسبی دست به کمر کنار درختی ایستاده، چند صفحه ای جلوتر با دایی ها و پدر تکیه به پشتی داده اند و می خندند و باقلا می خورند، صفحه آخر آلبوم کودک تپلی را در آغوش گرفته و کنار سد کرج ایستاده، چادر از سرش افتاده و آفتاب روی موهای روشن اش می درخشد.
من غرق عکس های عروسی می شوم. آیینه شمعدان و حلقه ها را تماشا می کنم و چادر سفید سر عروس را، که مادر هنوز ته بقچه اش نگهش داشته. به پوست صاف، موهای یکدست مشکی و سیگار توی دست پدر خیره می شوم. ده سال دارم و شیفته چیزهای قایمکی ام. چیزهای کیف آور پنهانی، که توی گنجه ها و پشت کمدها پنهان می شوند تا دستان خرابکار ما بچه ها بهشان نرسد. به صفحات ضخیم آلبوم کهنه دست می کشم و غرق کیف و لذت روزهایی که نبوده ام و ندیده ام می شوم. عکس های سیاه و سفید، عکس های فوری با نور کم و حاشیه بزرگ سفیدشان، عکس های بزرگ و عکس های سه در چهار.....
سرآخر همیشه اینقدر غرق تماشا می شوم که مادر مچم را می گیرد. روی دستم می زند و آلبوم را از دستم می کشد. برافروخته است و ناراحت که چرا هیچ کدام از چیزهایی که برایش مهم هستند از دست ما بچه ها امنیت ندارند. دعوایم می کند و از اتاق می اندازدم بیرون. آلبوم را جایی قایم می کند که عقل جن هم بهش نرسد.....
توی این عکس ما چهارتا رو به دوربین می خندیم. برادرم عقب ایستاده و دست ها را به نشانه پیروزی بالا برده، من دست دیگر را بالا برده ام و خواهرها دست به گردن هم دارند. کنارمان درختی پرشکوفه است که بهار از هر شاخه اش جاری است. عکس، مال عید امسال است. من گذاشته امش توی قاب خوشرنگی و روی اوپن آشپزخانه جایش داده ام. وقتی نیمه شبی خسته از کار روزانه آشپزی می کنم، یا وقتی سر صبحی با عجله لیوانی شیر سر می کشم، به لبخند چهار نفره مان خیره می شوم و خنده ام می گیرد. عکس ها را با دوربین دیجیتال گرفته بودیم. یا با گوشی های همراه و وقتی که باد شدیدی می وزید و صدای ترق توروق آتش و بوی دود طعم خوش سیزده به در داشت. عکس ها روی لپ تاپ برادرم بود و من، شب ها که خوابم نمی برد روی گوشی ام تک تک تماشایشان می کردم و به دلتنگی ام برای خانواده ام فکر می کردم.
یک روز در شرکت کاری پیش امد؛ مدیر عامل می خواست از یکی از مدیران تقدیر کند و می خواست برایش عکش خودش را روی کارت تبریک چاپ کند. من مثل همیشه شدم مامور. دیدم طراحی و پرینت از حوصله و وقت من بر نمی آید. مثل همیشه به اینترنت متوسل شدم. دیدم قبلا کارها ساخته و پرداخته شده است!
سرویس های آرشیو، اشتراک و چاپ انلاین عکس راست کار من بودند. عکس پرینت اولین سرویس در ایران بود. در عکس پرینت می توان عکسهای خود را در فضایی امن به صورت رایگان و نامحدود برای همیشه نگهداری کرد و به سادگی عکسها را برای دوستان و خویشاوندان در سرتاسر جهان به اشتراک گذاشت و مهم تر از همه، می توان از تصاویر خود سفارش چاپ عکس در ابعاد مختلف داد و آن را در آدرس مورد نظر خود تحویل گرفت.
تازه، این تمام سرویس عکس پرینت نبود؛ در عکس پرینت علاوه بر سفارش عکس در ابعاد مختلف می توان هدایای متنوع دیگری نیز با عکسها ایجاد کرد و سفارش داد. یکی از این محصولات عکس پرینت کتاب عکس است. کتاب عکس، مجله ای اختصاصی و تمام رنگی از عکسهاست. می توان عکسهای یک سفر دسته جمعی با دوستان و یا عکسهای عروسی، نامزدی و یا تولد را در قالب یک کتاب عکس در عکس پرینت سفارش داد، یا از بین طرحهای متنوع کتاب عکس، یکی را مطابق با موضوع مورد نظر خود انتخاب کرد و عکسهای خود را داخل آن چید و طرحی دلخواه ایجاد کرد و سرانجام از آن سفارش چاپ داد. کتاب چاپ شده و اختصاصی به آدرس مورد نظر ارسال خواهد شد. همچنین می توان از همین کتاب برای تمام دوستان سفارش داد و به آدرس آنها ارسال کرد.
اما آنچه گره گشای کار من بود، در قسمت محصولات عکس پرینت پیدا کردم؛ کارت تبریک های اختصاصی با عکسهای افراد. با امکانات عکس پرینت می توان به مناسبت های مختلف از تولد گرفته تا ولنتاین، روز مادر و یا سالگرد ازدواج یا قدردانی از مدیر برتر، یکی از طرحهای متنوع کارت تبریک های عکس پرینت را انتخاب کرد و عکسهای خود را در آن قرار داد و از آن سفارش چاپ داد و به آدرس فرد مورد نظر ارسال کرد.
خوبی این سرویس اینترنتی این است که علاوه بر کیفیت و سرعت عمل، قیمت مناسبی نیز دارد و با توجه به مناسبت های مختلف هدایای ویژه عکس پرینت امکان سفارش با ارزان ترین قیمت ممکن را فراهم می کند.
برای استفاده از سرویس های عکس پرینت کافی است ابتدا از طریق این لینک عضو عکس پرینت شد و بعد عکسهای خود را آپلود کرد. به محض عضویت در عکس پرینت می توان از هدیه چاپ 10 عکس مجانی استفاده کرد . همچنین با معرفی هر مشتری جدید به عکس پرینت 10 عکس مجانی دیگر به حساب شما اضافه خواهد شد؛ این بهترین قسمت ماجرا بود؛ درجا برای همه دوستان ارسال کردم!
عکس روی اوپن هدیه مجانی عکس پرینت است. گاهی وقتی تماشایش می کنم، فکر می کنم ما نسل خوشبخت تری هستیم که می توانیم نگران نابود شدن یادگارهای لحظه هایی که برایمان ارزشمند بوده اند، نباشیم. شاید خوش شانس تریم، که می توانیم ده پانزده سالی بعدتر، عکس های عروسی مان را به صورت اینترنتی با کودکانمان به اشتراک بگذاریم. کسی چه می داند؟ شاید تا آن روز این لحظه های ناب زندکی از امروز هم نایاب تر شده باشند.

Wednesday, September 09, 2009

تو اگر دوست می خواهی، مرا اهلی کن!ا

تو پرسیدی هنوز خانه آریاشهری؟ و من پرت شدم به خانه کارون، که چقدر محله داغانی داشت و چقدر خانه خرابه ای بود و پر از سوسک و نم و کپک. یادم افتاد به اولین روزهایم توی آن خانه، به زمستان سرد لعنتی، به جمعه های دیرگذر آن سال، به شب های کشدار زمستان و صدای سوختن شعله بخاری، به تمام آن روزها و آن لحظه ها.
گفت تو که دیگر توی این خراب شده کاری نداری! سیگار را از سیاوش گرفتی و یک پک، نه چند پک زدی. به خودت گقتی وسط صحن دانشگاه، توی ماه رمضان، با آن مردک خر بسیجی، که کنار دیوار مسجد ایستاده و تو را می پاید. دود را بیرون دادی و فکر کردی: به سلامتی من، به سلامتی ما!
این زیرزمین اتاق تاریکی دارد که دخترها تویش روی دوچرخه ورزش می کنند، رقص نور دارد و آهنگ های بکوب. آی می کوبد! نگاه می کند به دو موی بافته روی شانه ها، با آن تاپ بندی و دختر بچه را توی بغل گرفته، که عین خودش سبزه است با لب های نازک و پیرهن قشنگی به تن دارد. نگاه می کند مادر و دختر را و غرق حس عشق می شود. فکر می کند: آه، چقدر این منظره قشنگ است! بعد، از خودش خنده اش می گیرد، که چقدر رومانتیکم!
پایدار دستش را گذاشت روی میز، گفت خانم شما ظرف عاطفی تان کم دارد! گفتم آقای پایدار لازم نبود شما نابغه باشید تا این را راجع به من بفهمید! گفت باید چیزی را که به شما نداده اند خودتان به خودتان بدهید! گفتم جمعه شبی بود، توی شهر کتاب ابن سینا و من فکر کردم: اه! چه بد! سیاوش گفت بیا بابا، این هم کیک شکلاتی، من گفتم من هم دفترچه یادداشت می خواهم! پایداراخم کرد و گفت باید کاری برای خشم تان می کردید، خانم!
من گفته بودم یکی از دوستانم که مثل من خودشیفته است می گوید کار روانشناس ها اینست که ادم های خاص را تبدیل به آدم های نرمال کنند. خندیدم و سر تکان دادم: یعنی گند بزنند تویشان! خانم دکتر گفت به دوستت بگو از بدبینی اش کم کند. گفتم من می دانم چه مرگم است، خوب خوب می دانم ریشه اش کجاست و کی اینطوری شده ام، اما نمی خواهم، می فهمید؟ نمی خواهم درمان شوم! او گفت خودت خوب می دانی چقدر باهوشی! گفتم آقای دکتر! شما مثل پدر من هستید! راست می گفتم. خودش خوب می دانست. گفت پدر خوب می داند چی برای بچه اش خوب است. گفتم باید دیگر بروم. خانم دکتر گفت بیا و مقاومت نکن! گفتم ترجیح می دهم توی دفتر شما سیگاری بکشم. گفت بیا و مقاومتت را بشکن! من به تو وابسته شده ام. گفتم من دیگر بریده ام. آقای دکتر خودش خوب می داند. او گفت چرا می گذاری ادم به این ضعیفی تو را از میدان به در کند؟ گفت به دوستت بگو کار روانشناس ها این نیست که چیزی را از شما بگیرند، کارشان اینست که چیزهای منفی را از بین ببرند. گفتم من یکی خوب می دانم چه مرگم است. بغض کرد و گفت کاش با من حرف می زدی. من بهت وابسته شده ام! گفتم سخت نگیر، آدم های دیگر هم هستند. پایدار گفت خانم، شما احساس سرشکستگی نمی کنید؟
هوا که ابری می شود مثل امروز من یاد آن اولین روز می افتم، که لیلا ثبت نام فوق داشت و با هم رفتیم آرایشگاه، من لاک قرمز زدم و مانتوی سفید پوشیدم، بهت گفتم وقت داری؟ گفتی برای شما همیشه وقت دارم! من درست صدایت را از پشت تلفنم عمومی نشنیدم. گفتم چی گفتی؟ تو اس ام اس زدی که عزیزم دوستت دارم! و من خندیدم و گفتم صبح های من ابری است.
گفتم نه خیر! من احساس قوی بودن می کنم! حس می کنم به هیچکس وابسته نیستم و خیلی مستقلم! پایدار گفت چرا وقتی نشسته ای توی مطب من داری پایت را با حالت عصبی تکان می دهی؟ چرا پس امده ای اینجا و داری پول و وقت خودت را هدر می دهی؟ ساختمان دلگیر پزشکان با آسانسور داغانش. منم و این مطب دلگیر تو وکتاب هایی که توی مشمع پیچیده ای. چرت می گفتم البته. مگر من از سنگم؟
فکر می کند: حرف زدن این مدیرم هم هم شبیه باباست. فکر می کند: کجا من تمام می شوم و تو شروع می شوی، با اینهمه شباهت مان به همدیگر؟ فکر می کند: چرا همیشه ادم های رده بالای شرکت را شبیه بابا می بینم؟
گفت پدر می داند چی برای دخترش خوب است. نگاهش کردم و حس کردم این پیرمرد را با همه خصوصیاتش دوست دارم. حس کردم دارم اذیتش می کنم و از خودم متنفر شدم. راه برگشتی نبود. دیگر بریده بودم. گفتم شما مثل پدر من هستید وهمیشه هم خواهید بود. از جایش بلند شد و در همان حال گفت نه دیگر، اگر دلت نیست می خواهی برو. لبخند زد و من لبخندش را هنوز هم دوست داشتم.
آدمها تمام می شوند. می گذرند و می روند. "اهلی کردن یعنی اینکه تو هر روز راس ساعت خاصی بیا و از دور مرا نگاه کن، آنوقت یواش یواش هر روز نزدیک تر بیا. بعد، من بعد از چند روز سر آن ساعت دلم به تپش می افتد. اگر نیم ساعت دیر کنی، من نگران می شوم...." آدمها زود تمام می شوند.
"این روزرها دیگر دوستی چیز فراموش شده ای ست. جایی دوست نمی فروشند..... تو اگر دوست می خواهی، مرا اهلی کن!"....و

Tuesday, September 01, 2009

مدتی این مثنوی تاخیر شد

یک، دو، سه، چهار! زور الکی نزن که زندگی ات را از یک حلقه تکرار شونده خلاص کنی، زور الکی نزن که از قفسه کتابخانه بابلی خودت خلاص شوی؛ چون که نهایتا همه محتویات قفسه ها عین هم است، حالا ترتیب قرار گرفتن و جایشان، یعنی نظم و تناوبشان با هم فرق می کند، اما همه عین هم اند و همه هم تکرار می شوند. ماکارونی دو روزی مانده به عید و آفتاب که توی موهای فرفری روشن افتاده بود، مزه تلخ کنت و بازی حکم. یک، دو، سه، چهار! تکرار تکراری زیر پل سید خندان و افسردگی بی حد، پارک بازی کودکان و تکرار درد دل های عاشقیت های دخترکان بیست و چند ساله. تکرار لعنتی این شرق تهران، و تو که هی زور الکی زدی که بکشی خودت را به غرب غرب، تا نزدیکی کرج هم رفتی و دو سالی هم همان جا درجا زدی، بعد.... زندگی چرخشی کرد و برگشتی سر دوراهی قلهک؛ آزمایشگاهی دیگر نبود آنجا و از چپ های قدیمی زیرخاکی و کلاس سولفاکتنت هم خبری نبود، حرف اعدام و شکنجه بود و اخراجی از دانشگاه، حالا، حتی اگر آن آزمایشگاه با همه ان خاطراتش دیگر چسبیده به سینما فرهنگ نباشد و تو، خواب ببینی آدم های نوزده سالگی و ترم مشروطی، ترم افتادن امتحانات به شهریور، تابستان اولین عشق و سفر به دل کویر و خوابیدن توی هتل پنج ستاره توریستی نائین را. انگار تو نیستی که دو سالی را زور زدی بروی غرب، هی هر روز شش صبح از خواب بیدار شدی و سوار مینی بوس لکنته شدی، لعنت به مترو که ازش متنفری و حالا، بشمار: روزی چند ساعت مترو سواری؟ یک، دو، سه، چهار؟

Sunday, August 30, 2009

these days

These days…. You know? I feel there is a special thing about them, I don't know what, I have no idea what it can be, but I like to think there is something which means me a better life! I like to imagine myself in a better mode, I really feel exhausted of being concerned about some stuff that I have no control on them, and I just must wait for upcoming days and see what'll happen.
You know? These days…..me, Tehran….damn Tehran!