زمستان گذشته استهلکم برای ما شکل جدیدی بود؛ یخ دائمی بود و تاریکی و سرما و برف و نور دلنشین درگاهی و اتاق کوچک ما، با صدای هیتر. و زندگی کوچک بود، ساده بود؛ مثل امسال.
خانه اینترنت نداشت و من تمام شنبه و صبح یکشنبه را کل آلبوم های ابی و داریوش و سیاوش قمیشی را پلی می کردم. برف تمام نمی شد، من هر صبح که چشم باز می کردم، همان منظره برفی یخزده را بیرون پنجره می دیدم، بی حتی یک رهگذر، یک جای پا، یک پرنده و یک فریاد. سکوت محض سفید، سکوت یخ زده، سکوت همیشگی دیرگذر تکراری.
زمستان از اکتبر شروع شد و آنهمه رنگ و نور و صدا زود زود جا داد به سیاهی آسمان و ابرهای انبوه همیشه بغض دار. سوئد شروع شد، و ما عادت کردیم. به اتاق کوچک مان، به راه دور تا دانشگاه، به خط آبی مترو و سنتروم شلوغ با بوهای عربی، به بوی غذا و کیک و برنج در آن اتاق کوچک، به طعم ملس پرتقال در زنگ تفریح های بین خواندن ترمودینامیک، به ترموکلک در اتاق کامپیوترهای سرد دانشگاه و سرفه های خشک .... ما بیش از هرچیز به برف و یخ و تاریکی عادت کردیم. و من.... مدام به خودم می گفتم روزهایی خواهد آمد که دلت برای این روزها بی اندازه تنگ خواهد شد....
یکشنبه شب دیگر تحمل من از سکوت و برف تمام می شد. می گفتم می رویم قدم بزنیم؟ تو مثل همیشه سر تکان می دادی که باشد. شب ساعت هفت یا هشت راه می افتادیم. گاهی حتی زیر قابلمه غذا را خاموش نمی کردیم. کمش می کردیم برای خودش بپزد، و از فکر اینکه اگر دیر برسیم و خانه آتش بگیرد، تالار لهستانی خسیس سکته می کند می خندیدیم. تو دستکش چرمی نداشتی و من داشتم و نمی پوشیدم. پالتو نازکم را می پوشیدم و دچار توهم بودم که زود برمی گردیم و سردم نمی شود. اما کارت مترو را برمی داشتیم که اگر گم شدیم راه برگشت را پیدا کنیم. تو آیفون نداشتی و ما پیاده راه می افتادیم، در جنگل تاریک پوشیده از برف، با رد پاهایی شبیه ردپای خرس، تنها متکی به حس جهت یابی تو، و هرگز گم نمی شدیم... چند دقیقه ای که می رفتیم دست های من یخ می زد و جیب پالتو نازک گرم شان نمی کرد. سعی می کردم به سرما فکر نکنم. و فکر نمی کردم.....
از زیرگذر روشن شده با نورهای کمرنگ جراغ های زرد رد می شدیم و می پیچیدیم توی تاریکی، روی جاده باریک یخ زده. و همه چیز، از درخت و سنگ و حتی رطوبت هوا یخ زده بود؛ ساکت، در سیاهی شب و سفیدی برف نشسته بود، خیره به ما، به من و تو، چشم دوخته بود به شب های طولانی؛ شب طولانی طولانی طولانی....
ما قدم می زدیم در سکوت، از روی پل عابر پیاده مارپیچ می رفتیم سمت یولستا، سمت ساختمان تاریک با سیاهی عبوس پنجره هایش، با کوچه های خالی از رهگذر و خانه های در تاریکی فرو رفته اش، و زیر پای ما دشت بزرگ گسترده بود، غرق در برف، و آن سیاهی دلگیر آلونک ها و باغچه ها در آن حجم بزرگ سفیدی... و من خیره به آن تصویر عجیب، فکر می کردم آیا هرگز در زندگی ام این شب ها را از یاد خواهم برد؟ نگاه می کردم و فکر می کردم که در این زمین بزرگ، با اینهمه آدم .... با اینهمه حیات، زندگی..... خوشبختی به بی نهایت تقسیم شده است و بدبختی.... فکر می کردم و به سختی تلاش می کردم خودم، زمان و زندگی را باور کنم؛ آیا کسی قدرتمندتر از آدم در برابر خودش وجود دارد؟..... استخوان هایم از ورزش چند ساعته درد می کرد و ذهنم چنان خسته بود که انگار پنجه محکمی می خواست دست در جمجمه ام بیاندازد و مغزم را بکشد بیرون....بعد.... من نفس می کشیدم و به تو می گفتم از سنتروم برمی گردیم که من یک پفک بخرم؟
می گفتی نه. می گفتی به جایش میوه بخر. پفک هم شد چیز؟ بعد می خواهی روزی سه ساعت بروی باشگاه که کالری هایش را بسوزانی... می گفتی نه، اما من می دانستم که از جایی نزدیک ایستگاه یولستا می پیچی و می روی از پشت سنتروم درمی آیی، و می دانی که من، هرگز مسیر را یاد نمی گیرم. و من هرگز مسیر را یاد نگرفتم، حتی روزهای آخر مارچ در آن خانه، که می رفتم برای دویدن و بک روز دوراهی شیستا- رینکبی را پیچیدم سمت شیستا و گم شدم و سرآخر از این سمت سنتروم درآمدم؛ یعنی از سمت مخالف جایی که دویدن را شروع کرده بودم. وقتی رسیدم خانه دو ساعتی از رفتن ام گذشته بود و کفش هایم غرق گل و یخ بود و تو مثل همیشه از خنده من به گم شدنم عصبانی شدی....
پفک می خریدیم و برمی گشتیم. غذا نسوخته بود و خانه تاریک و آرام بود. پفک را باز می کردیم و من آنقدر می خوردم که حالم بد می شد. و تو باز حرص می خوردی.... می بینی؟ یک سال گذشت از تمام آن روزها! یک سال، به همین سادگی! یک سال گذشت و تو که در تمام لحظه های این یک سال کنار من بوده ای و هستی، می دانی که من با ملاک های آدمی که یک سال و نیم پیش سوار پرواز قطریش شد، هنوز همان جایی که ایستاده بودم، ایستاده ام. همان جا! منتهی دیگر همان آدم نیستم؛ دیگر هرگز آن آدم نمی شوم... و حالا، امروز، در نقطه ای از زندگی ام هستم که از این موضوع بی اندازه خوشحالم...
امروز برف همه جنگل را پوشانده، همه شاخه ها و سنگ ها و حتی تمام دریای یخ زده را، تا آن دور دست، که من دیگر کشتی ها را نمی بینم، و آدم ها را می بینم که روی یخ اسکی می کنند و سگ های کوچک کنارشان می دوند و آفتاب..... آفتاب که تیغ می زند روی برف ریز تمیز الک شده. ماه های تاریک پاییز گذشته و ما روی دریای یخ زده راه می رویم، و من می دانم که اگر آن صدای نرم ترک خوردن را بشنوم، همچی فرو می روم که انگار از روز اول اصلا صدیقه ای نبوده است! با اینهمه قدم می زنیم، و من فکر می کنم به همه لحظه هایی که زندگی برای من پیش آورده، پیش می آورد. خوشبخت ترین آدم دنیا نیستم، خیلی چیزها را ندارم. گاهی خسته می شوم، سرشار از نفرت، گاهی باید تمام ساعت های شب و روز را با خودم بجنگم، تلاش کنم برای آرام کردن درون تلخ خودم! با اینهمه.... فکر می کنم تمام آن لحظه ها به این ثانیه های خوشایند پر از سکوت، پر از آرامش، پر از سفیدی درخشان برف و هوای یخ زده می ارزد. روی یخ راه می رویم، به ساحل سمت دیگر می رسیم، خانه های سفیدپوش و قایق های روی یخ نشسته، خالی از آدم،....
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم،
چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است....
......
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه درست
از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...
خانه اینترنت نداشت و من تمام شنبه و صبح یکشنبه را کل آلبوم های ابی و داریوش و سیاوش قمیشی را پلی می کردم. برف تمام نمی شد، من هر صبح که چشم باز می کردم، همان منظره برفی یخزده را بیرون پنجره می دیدم، بی حتی یک رهگذر، یک جای پا، یک پرنده و یک فریاد. سکوت محض سفید، سکوت یخ زده، سکوت همیشگی دیرگذر تکراری.
زمستان از اکتبر شروع شد و آنهمه رنگ و نور و صدا زود زود جا داد به سیاهی آسمان و ابرهای انبوه همیشه بغض دار. سوئد شروع شد، و ما عادت کردیم. به اتاق کوچک مان، به راه دور تا دانشگاه، به خط آبی مترو و سنتروم شلوغ با بوهای عربی، به بوی غذا و کیک و برنج در آن اتاق کوچک، به طعم ملس پرتقال در زنگ تفریح های بین خواندن ترمودینامیک، به ترموکلک در اتاق کامپیوترهای سرد دانشگاه و سرفه های خشک .... ما بیش از هرچیز به برف و یخ و تاریکی عادت کردیم. و من.... مدام به خودم می گفتم روزهایی خواهد آمد که دلت برای این روزها بی اندازه تنگ خواهد شد....
یکشنبه شب دیگر تحمل من از سکوت و برف تمام می شد. می گفتم می رویم قدم بزنیم؟ تو مثل همیشه سر تکان می دادی که باشد. شب ساعت هفت یا هشت راه می افتادیم. گاهی حتی زیر قابلمه غذا را خاموش نمی کردیم. کمش می کردیم برای خودش بپزد، و از فکر اینکه اگر دیر برسیم و خانه آتش بگیرد، تالار لهستانی خسیس سکته می کند می خندیدیم. تو دستکش چرمی نداشتی و من داشتم و نمی پوشیدم. پالتو نازکم را می پوشیدم و دچار توهم بودم که زود برمی گردیم و سردم نمی شود. اما کارت مترو را برمی داشتیم که اگر گم شدیم راه برگشت را پیدا کنیم. تو آیفون نداشتی و ما پیاده راه می افتادیم، در جنگل تاریک پوشیده از برف، با رد پاهایی شبیه ردپای خرس، تنها متکی به حس جهت یابی تو، و هرگز گم نمی شدیم... چند دقیقه ای که می رفتیم دست های من یخ می زد و جیب پالتو نازک گرم شان نمی کرد. سعی می کردم به سرما فکر نکنم. و فکر نمی کردم.....
از زیرگذر روشن شده با نورهای کمرنگ جراغ های زرد رد می شدیم و می پیچیدیم توی تاریکی، روی جاده باریک یخ زده. و همه چیز، از درخت و سنگ و حتی رطوبت هوا یخ زده بود؛ ساکت، در سیاهی شب و سفیدی برف نشسته بود، خیره به ما، به من و تو، چشم دوخته بود به شب های طولانی؛ شب طولانی طولانی طولانی....
ما قدم می زدیم در سکوت، از روی پل عابر پیاده مارپیچ می رفتیم سمت یولستا، سمت ساختمان تاریک با سیاهی عبوس پنجره هایش، با کوچه های خالی از رهگذر و خانه های در تاریکی فرو رفته اش، و زیر پای ما دشت بزرگ گسترده بود، غرق در برف، و آن سیاهی دلگیر آلونک ها و باغچه ها در آن حجم بزرگ سفیدی... و من خیره به آن تصویر عجیب، فکر می کردم آیا هرگز در زندگی ام این شب ها را از یاد خواهم برد؟ نگاه می کردم و فکر می کردم که در این زمین بزرگ، با اینهمه آدم .... با اینهمه حیات، زندگی..... خوشبختی به بی نهایت تقسیم شده است و بدبختی.... فکر می کردم و به سختی تلاش می کردم خودم، زمان و زندگی را باور کنم؛ آیا کسی قدرتمندتر از آدم در برابر خودش وجود دارد؟..... استخوان هایم از ورزش چند ساعته درد می کرد و ذهنم چنان خسته بود که انگار پنجه محکمی می خواست دست در جمجمه ام بیاندازد و مغزم را بکشد بیرون....بعد.... من نفس می کشیدم و به تو می گفتم از سنتروم برمی گردیم که من یک پفک بخرم؟
می گفتی نه. می گفتی به جایش میوه بخر. پفک هم شد چیز؟ بعد می خواهی روزی سه ساعت بروی باشگاه که کالری هایش را بسوزانی... می گفتی نه، اما من می دانستم که از جایی نزدیک ایستگاه یولستا می پیچی و می روی از پشت سنتروم درمی آیی، و می دانی که من، هرگز مسیر را یاد نمی گیرم. و من هرگز مسیر را یاد نگرفتم، حتی روزهای آخر مارچ در آن خانه، که می رفتم برای دویدن و بک روز دوراهی شیستا- رینکبی را پیچیدم سمت شیستا و گم شدم و سرآخر از این سمت سنتروم درآمدم؛ یعنی از سمت مخالف جایی که دویدن را شروع کرده بودم. وقتی رسیدم خانه دو ساعتی از رفتن ام گذشته بود و کفش هایم غرق گل و یخ بود و تو مثل همیشه از خنده من به گم شدنم عصبانی شدی....
پفک می خریدیم و برمی گشتیم. غذا نسوخته بود و خانه تاریک و آرام بود. پفک را باز می کردیم و من آنقدر می خوردم که حالم بد می شد. و تو باز حرص می خوردی.... می بینی؟ یک سال گذشت از تمام آن روزها! یک سال، به همین سادگی! یک سال گذشت و تو که در تمام لحظه های این یک سال کنار من بوده ای و هستی، می دانی که من با ملاک های آدمی که یک سال و نیم پیش سوار پرواز قطریش شد، هنوز همان جایی که ایستاده بودم، ایستاده ام. همان جا! منتهی دیگر همان آدم نیستم؛ دیگر هرگز آن آدم نمی شوم... و حالا، امروز، در نقطه ای از زندگی ام هستم که از این موضوع بی اندازه خوشحالم...
امروز برف همه جنگل را پوشانده، همه شاخه ها و سنگ ها و حتی تمام دریای یخ زده را، تا آن دور دست، که من دیگر کشتی ها را نمی بینم، و آدم ها را می بینم که روی یخ اسکی می کنند و سگ های کوچک کنارشان می دوند و آفتاب..... آفتاب که تیغ می زند روی برف ریز تمیز الک شده. ماه های تاریک پاییز گذشته و ما روی دریای یخ زده راه می رویم، و من می دانم که اگر آن صدای نرم ترک خوردن را بشنوم، همچی فرو می روم که انگار از روز اول اصلا صدیقه ای نبوده است! با اینهمه قدم می زنیم، و من فکر می کنم به همه لحظه هایی که زندگی برای من پیش آورده، پیش می آورد. خوشبخت ترین آدم دنیا نیستم، خیلی چیزها را ندارم. گاهی خسته می شوم، سرشار از نفرت، گاهی باید تمام ساعت های شب و روز را با خودم بجنگم، تلاش کنم برای آرام کردن درون تلخ خودم! با اینهمه.... فکر می کنم تمام آن لحظه ها به این ثانیه های خوشایند پر از سکوت، پر از آرامش، پر از سفیدی درخشان برف و هوای یخ زده می ارزد. روی یخ راه می رویم، به ساحل سمت دیگر می رسیم، خانه های سفیدپوش و قایق های روی یخ نشسته، خالی از آدم،....
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم،
چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است....
......
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه درست
از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...

