این روزها، من

Wednesday, July 08, 2009

گاهی چیزی خاطره می شود
من عقب نشسته بودم؛ روی صندلی 141 نقره ای. یک نخ وینستون لایت توی جیبم داشتم. درآوردم و روشن کردم. گفت: شب ها را تنها می مانی؟ گفتم گاهی شاید. تو گفتی از تغییر می ترسم. آینده نگران کننده است. توی بزرگراه ها دور می زدیم و نور لامپ های زرد با نفس سنگین ما دوتا قاطی می شد. گفت بابا چیزی نشده که. حالا مگه چقدر می آمد خانه؟ ما دوتا چیزی نگفتیم. سکوت مان برای من به معنی این بود که می فهمید. که دوره ای تمام شده بود. که دلتنگ شلختگی و بی نظمی اش می شدم. سرم سنگین سنگین بود که ازم پرسید خوشحالی که از شر من راحت شدی؟ گفتم آره! خنیدیدیم و داشت خوابم می برد
گاهی چیزی خاطره می شود. اندوه ها و لبخندها. شادی ها. حالا آن آینده اندکی نزدیک آمده. تو شادی و من آرامم. فکر می کنم: چه خوب که از تغییر نترسیدیم!ا فکر می کنم: کی آینده می آید؟ کی تغییر اساسی زندگی من روی می دهد؟ وقتی که بخواهم باز چیزی را از نو بسازم، در سرزمینی که شاید از آن من نیست، ولی برای من می شود. کی این خیابان ها و این آدم ها، این آکاردئون زن پشت چراغ قرمز خاطره می شود؟ کی دور می شوم؟ گم می شوم و چیزی جدید در من می دود؟ ترس و اضطراب، نگرانی و دغدغه، شادی و هیجان رفتن و باز از نو ساختن شروع می شود؟ فکر می کنم: فلسفه زندگی من در تمام سال های رفته فقط تغییر بوده است؛ چیزی را ساختن، بنا کردن و باز.....رها کردن، به امید آغازی جدید، کشف و تجربه مسیری نشناخته، حس عمیق سفر کردن و لبریز شدن، بنا کردن و ....تو روی زانوی من می کوبی و می گویی: کجایی؟

Friday, July 03, 2009

هوا نه سرد شده بود و نه نشده بود. صبحی ساعت شش بود و من روی موزاییک ها دراز کشیدم و تو برایم خرما آوردی. کف زمین گرم بود و تو نگاهم کردی و گفتی نگران نباش!ا
سوزی داشت هوا، نه که نداشت. پشت چراغ قرمزی توی عباس آباد معطل مانده بودیم و من، صدای ضبط را زیاد کردم و دستم را روی دست تو گذاشتم. تو باز نگاهم کردی و گفتی نگران نباش! گاز دادی و چراغ را رد کردی. سر فاطمی توی بن بستی نگه داشتی و من کلاه طوسی بافتنی گوچی را سرم کشیدم. گفتی عزیز من، درست می شه. من نگاهت کردم و فکر کردم چقدر خوشبختم!ا
از ولیعصر پایین رفتم و رفتم خوابگاه. پالتو را از تنم درآوردم و بافتنی قرمز را. پلوور قهوه ای راه راه را پوشیدم و مانتوی طرح دار مشکی طاهره را. روی مانتو سوشرت آبی را پوشیدم. فکر می کردم سوز ندارد هوا. داشت. یک ساعت و نیمی جلوی در حافظ معطل شدم و به تو فکر کردم. به دست هایت، که چه مهربانند و به نگاهت. به آن شب و تمام شب ها. حالا چند سالی گذشته و من هنوز از زیر پل حافظ که رد می شوم به تلفن عمومی نگاه می کنم و یادم می آید که چه شوقی داشتم برای زنگ زدن به تو از آن تلفن و شنیدن صدایت. که وسط روز بیهوا بهت بگویم دوستت دارم!ا
حالا چند سالی گذشته، قبول. من رفتم آن روز صبح کمیته انضباطی و توی راهرو معطل ماندم. احمدآقا برای طاهری سخنرانی می کرد و من به تو فکر می کردم.
امشب توی بزرگراه آهنگ را که می شنوم، پرت می شوم به آن صبح سرد. می بینم بی اندازه خوشبختم که هنوز کنار تو نشسته ام و گونه هایت را از نیمرخ تماشا می کنم و همین آهنگ را گوش می کنم.
آنی تو
آن کنایه مرموز که در نهضت عشق روان است!ا
دانستن اش ضرور
و گفتن اش محال
...
تو
....
آنی تو!ا

Tuesday, June 23, 2009

انگار....


انگار که شهر بسوزد و آتش بگیرد و تو بی خیال نشسته باشی کنار من و دستت، نرم بلعزد لای موهای من. من خوابم بیاید و نوازش دست تو را تاب نیاورم. انگار بیدار نباشم و نفهمم سرآخر شهر می سوزد یا شیشه ها می شکند؟ انگار چشم هایم از شدت خواب باز نماند و جایی، همین حوالی کسی فریاد بکشد الله اکبر!ا
تو ساکتی و ما پنج نفر کنار هم نشسته ایم. ساعت نه شب است که زنگ در را می زنند؛ من خیال می کنم سرایدار امده زباله ها را ببرد و صدای مضطرب لیلا وارد من و خانه ام می شود و ما پنج نفر، از خشونت کودتا لبریز می شویم. این روزهای من با نگرانی و بی خوابی، با خماری و بداخلاقی گره می خورد، تا من سال ها بعد، به نزدیکانم بگویم که در این روزهای سیاه تهران کنار تو بوده ام؛ کنار هم بوده ایم.
می گویم تجربه ای خواهد بود کودتا و کشتار و تو، دستم را می گیری و می گویی تجربیات تلخ ما.
او اطلاعیه را می خواند و از باتوم خورده ها حرف می زند. من خیره می شوم و بوی دود و فریاد می شنوم، می گویم شدیم نسل تکراری پدر، مادرهایمان. او می خندد و سری به تایید تکان می دهد. آرامش روزهای بیست و چند سالگی بخار می شود، او با اندوه می گوید سال های ما دارد به جنگ خیابانی می گذرد. و فکر می کنی: باید هرچه زودتر برویم استرالیا!ا
باید رفت، باید پیش تر رفت! من همین کنار خانه ام دختربچه طنازی را می شناسم که موهای فرفری سیاهش روی شانه ها می ریزد و پشت درخت یاس پنهان می شود تا مادر چادری اش پیدایش نکند. شهر می سوزد و بوی درخت یاس کنار ورودی مجتمع، خیال سال های ما می شود.
انگار که شهر بسوزد و من بی خیال، تکیه داده باشم به زانوهای تو و ندانم تاریخ از کنار شب های پر اضطراب ما می گذرد. انگار شیشه ها خرد شود و صدای موسیقی تند در سالن نیمه تاریک بپیچد و من به دو بافه موی آفریقایی تو نگاه کنم و هی آب سر بکشم. انگار جایی همین حوالی کسی فریاد بکشد الله اکبر!ا

Sunday, June 14, 2009

خوشا مرگی دگر با آروزی زایشی دیگر


پس از چندین فراموشی و خاموشی
صبور پیرم
ای خنیاگر پارین و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
چه وحشتناک خواهد بود
آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوگوارانت
که در تعبید تاریخ اند
دوباره باز هم آوای غمگین شان
طنین شوق خواهد داشت ؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
که بال افشان مرگی دیگر
اندر آرزوی زادنی دیگر
حریقی دودناک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
نه چندان دور
همین نزدیک
بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب
پس از آنجا کجا
یارب ؟
درآنجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را
پس از آنجا
کجا ققنوس بال افشان کند
در آتشی دیگر ؟
خوشا مرگی دگر
با آرزوی زایشی دیگر

Tuesday, June 02, 2009

ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را!ا

توی باشگاهی که می می روم، کلی دخترهای خوشگل هستند که برای خوش هیکل تر شدن می آیند ورزش؛ برنزه و باریک، موهای های لایت و ابروهای تاتو، حتی توی ناف شان نگین هم کاشته اند! می بینم تعداد روبان سبز به مچ بسته ها هی دارد زیادتر می شود، حتی بین آنها!ا
توی بخش طراحی مهندسی یک نیروی جدید آمده، خوش منش مثل همیشه سه سوت آمار دخترهای خوشگل اضافه شده به بخش را دارد، می آید سراغم: خانم عسگری نیروی جدید گرفته؟ می گویم نمی دانم والله! می گوید خوب نیرویی گرفته! بر می گردم سر میزم، می بینم ته سالن کنار میز ایمان نشسته، از دور روبان سبز را دور مچش می بینم!ا
آذرنوش دختر آخری دکتر است. ماشین اسپورتج دارد؛ برای کسانی که شاید مثل من ندانند این ماشین چیست عرض می کنم که شاسی بلند می باشد و بسیار شیک! از تعاونی که برمی گردم، فکر می کنم اسم ماشین را شاید یادم رفته، پشت ماشین را نگاه می کنم، درجا خشکم می زند: عکس میرحسین!ا
دکتر دوامی در مراسم دریافت بالاترین مدال علمی کشور در فرهنگستان علوم، در مورد عدم وجود خرد در سیستم اداره کشور سخن گفته؛ ماجرا مال دو سالی پیش است. بعد از سخنرانی اش قیافه رییس فرهنگستان بدطوری توی هم بوده، یکی آمده ازش به خاطر سخنانش تشکر کرده، بله دیگر، نیازی نیست بگویم که آقای مهندس میرحسین موسوی بوده!ا
دکتر ورهرام وقتی در بحث در مورد میرحسین کم می آورد می گوید خانمش خیلی آدم حسابی است، که من تایید می کنم.
اینکه من بر خلاف بسیاری از اطرافیان فکر نمی کنم این سبز بازی ها حرکتی مدرن است، خیلی ساده به دلیل خاستگاه آن است. وقتی چیزی از دل اعتقادی عمیقا سنتی به سید بودن و برگزیده بودن و خوب بودن درآمده، نمی تواند ابزاری برای رسیدن به مدرنیته باشد. و بیش و پیش از آن می بینم که این سبز بازی دیگر به پوستر میرحسین چسباندن محدود نشده، بلکه حالا چند روزی است می بینم عکس های نکبتی احمدی نژاد بیشتر هم شده. یعنی طرفداران او هم روی ماشین های شان عکس اش را می چسبانند. پس من چنین نیتجه می گیرم که این حرکت صرفا برای نمایش دادن، فریاد کردن و برجسته ساختن خویشتن آدمهاست. در انتخابات، رای گیری مخفی است، وقتی به صدای بلند با هر ابزار ممکن اعلام می کنیم که به چه کسی می خواهیم رای بدهیم، یعنی می خواهیم خودمان را از میلیون ها آدم بی چهره متمایز کنیم. و این، تنها از یک جهت برای من خوشایند است، که ابزاری می شود برای دوست شدن دختر و پسرها با هم
راننده تاکسی گفت کروبی خوب است، من به کروبی رای می دهم. گفتم ایول! ولی ترجیحا اگر می توانید رای ندهید! گفت نه رای که باید بدهیم، حیف است!ا
من از قضا فکر می کنم همین نکته خوشایند من زیرآب میرحسین خان را خواهد زد، چرا که هنوز بافت و بدنه اصلی رای دهنده جامعه ما، همان قشر مذهبی قانون و خداترس هستند، که این قرطی بازی های دختر و پسرهای جوان را خوش ندارند؛
وقتی گشت ارشاد سه سالی پیش خیلی جدی شد، مادرم اهی به آسودگی کشید و گفت بهتر! دیگر سر و وضع ها خیلی افتضاح شده بود!ا
نکته آخر اینکه من به کروبی هم رای نمی دهم، چرا که بزرگترین افتخار خود را بهترین یار امام بودن می داند. من فکر نمی کنم که می توان با استفاده از ابزارهای سنتی به جامعه ای مدرن رسید. فکر می کنم که مدرنیته ابزار خاص خودش را دارد، و یار امام بودن قطعا جزء مفادش نیست. نتیجه تخمی تست کردن این ایده را در هشت سال لعنتی اصلاحات به عینه دیدیم.
To be continued….
در همین راستا پست زیبای حمیدرضا را هم بخوانید

Sunday, May 31, 2009

ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را!ا

گذرگاه سنگفرش پارک را رد کردیم. نگاهی کردم به پشت سرم. زنی سعی می کرد با دو پسر خردسالش بدمینتون بازی کند. گفتی بی خیال. می گذره. گفتم کی می ری قم؟ گفتی نمی رم. کون لق همه! کمی بعدتر بود که رفتیم شام بیرون خوردیم سه نفری. و تو شال سفید بلندت توی باد تکان می خورد. ان روزهای سه نفری ما کجا رفت؟
.....
سر چهارراه ایستاده و لبخند به لب دارد. می خندی و می گویی: دارد موج می شود ها! پراید را پوستر چسبانده و دور مچش روبان سبز بسته، ماشین ها را نگه می دارد و به زور پوستر می دهد؛ به خیلی ها هم نه چندان به زور، به سادگی و اراده خودشان
شال سبز را سرت می کنی وبه اخم بدبینانه من می خندی و می گویی حرکتی مدرن است بازی با رنگ. می گویم مدرنیته با سبز سیدی؟
پشت ترافیک مانده ام و دور میدان آزادی را می چرخم، که اولین بار بیل بورد معروف را می بینم: شانه به شانه هم دارند به سمت دوربین می آیند و پایین پوستر، شعار معروف دموکرات ها: برای تغییر آمده ایم! نمی دانم چرا از قضا منی که از اوباما متنفرم اینقدر از این بیل بورد خوشم می آید و یک لحظه هوس می کنم شیخ را انتخاب کنم. شاید به خاطر مردی که شانه به شانه اش دارد می آید و زمانی لقب امیرکبیر را یدک می کشید؛ همانی که تو رو ترش می کنی و بددهن می خوانی اش. می خندم و به معجزه تبلیغات فکر می کنم
می گویی دارد موج می شود و از حرکت مدرن بازی با رنگ حرف می زنی. فکر می کنم حوصله مرکز را ندارم، از درگیری و فحش خوردن توی مرکز خسته شده ام، از تحقیر شدن و چیزی نگفتن. فکر می کنم باز شنبه و باز مرکز.
می گویی جو، تحریم نیست، من فکر می کنم اگر تحریم نکرده بودیم، جو چی بود؟ فکر می کنم تحریم پروسه ای مان بر است، فکر می کنم اگر نتوانم در یک انتخابات آزاد رای بدهم، خب رای نمی دهم.
حس عجیبی دارم. انگار دلم خیلی بیشتر از اینها پر باشد که بخواهد به این زودی از یادم برود. انگار نتوانم فراموش کنم و ببخشم. انگار.... دیگر هیچ چیز را متعلق به خودم حس نمی کنم زیر این آسمان خاکستری رنگ.
دختر از تاکسی پیاده می شود و روبان سبز دور مچش زیر نور آفتاب برق می زند. می گویم: آقای دکتر اینها از عوامل اصلی انقلاب فرهنگی بوده اند! شانه بالا می اندازد: همه اینها بوده اند. می گویم بگوید اشتباه بود. چرا وقتی ازش می پرسند جواب نمی دهد؟ می خنددکه مگه همه سوالا رو باید جواب داد؟ انگار که در ادامه اش بخواهد بگوید آره، آره، آره، آره....یا حتی یس، یس، یس، یس
دیشب خواب می دیدم عباس از زندان آزاد شده، اما توی بیمارستان بستری است، توی خواب گریه می کردم و می دانستم حالش خراب است
می گویی خیلی خوب حرف زد توی برنامه انتخاباتی اش، فکر می کنم: توی نهارخوری دوربین روی میز ما زوم شده. همه می خندیم، ولی حالمان گرفته می شود. به شیدا می گویم پشت گوشی هیچی نگو، همه مکالمات ضبط می شود. به بابک می گویم وقتی شایلین بزرگ شه باید فکر کنه بابالش سانسورچی بوده؟ یاهو رو بستی، فیس بوک رو دیگه احمدی نژاد از خیر فیلتر کردنش گذشت، شما کوتاه نمی یاین؟ احسان می گوید به این چرا می گی؟ این بنده خدا عامل اجرایی یه! می گم هر چی می کشیم از این فامیلای شما می کشیم. فکر می کنم: به قول مرحوم عباس: با فیلترینگ مبارزه می کنم، پس هستم!ا

Monday, May 25, 2009



این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی صد بار در یک روز می میرم
.....
قیصر امین پور


پی نوشت: نمی دونم چی شد که ظرف یک ماه گذشته یک دفعه کلی از موهام سفید شد. و نمی دونم چی شده که این موضوع اصلا واسه ام مهم نیست!ا