من عقب نشسته بودم؛ روی صندلی 141 نقره ای. یک نخ وینستون لایت توی جیبم داشتم. درآوردم و روشن کردم. گفت: شب ها را تنها می مانی؟ گفتم گاهی شاید. تو گفتی از تغییر می ترسم. آینده نگران کننده است. توی بزرگراه ها دور می زدیم و نور لامپ های زرد با نفس سنگین ما دوتا قاطی می شد. گفت بابا چیزی نشده که. حالا مگه چقدر می آمد خانه؟ ما دوتا چیزی نگفتیم. سکوت مان برای من به معنی این بود که می فهمید. که دوره ای تمام شده بود. که دلتنگ شلختگی و بی نظمی اش می شدم. سرم سنگین سنگین بود که ازم پرسید خوشحالی که از شر من راحت شدی؟ گفتم آره! خنیدیدیم و داشت خوابم می برد
گاهی چیزی خاطره می شود. اندوه ها و لبخندها. شادی ها. حالا آن آینده اندکی نزدیک آمده. تو شادی و من آرامم. فکر می کنم: چه خوب که از تغییر نترسیدیم!ا فکر می کنم: کی آینده می آید؟ کی تغییر اساسی زندگی من روی می دهد؟ وقتی که بخواهم باز چیزی را از نو بسازم، در سرزمینی که شاید از آن من نیست، ولی برای من می شود. کی این خیابان ها و این آدم ها، این آکاردئون زن پشت چراغ قرمز خاطره می شود؟ کی دور می شوم؟ گم می شوم و چیزی جدید در من می دود؟ ترس و اضطراب، نگرانی و دغدغه، شادی و هیجان رفتن و باز از نو ساختن شروع می شود؟ فکر می کنم: فلسفه زندگی من در تمام سال های رفته فقط تغییر بوده است؛ چیزی را ساختن، بنا کردن و باز.....رها کردن، به امید آغازی جدید، کشف و تجربه مسیری نشناخته، حس عمیق سفر کردن و لبریز شدن، بنا کردن و ....تو روی زانوی من می کوبی و می گویی: کجایی؟



