Sunday, February 05, 2012

یکشنبه های ابدی ما

زمستان گذشته استهلکم برای ما شکل جدیدی بود؛ یخ دائمی بود و تاریکی و سرما و برف و نور دلنشین درگاهی و اتاق کوچک ما، با صدای هیتر. و زندگی کوچک بود، ساده بود؛ مثل امسال.
 خانه اینترنت نداشت و من تمام شنبه و صبح یکشنبه را کل آلبوم های ابی و داریوش و سیاوش قمیشی را پلی می کردم. برف تمام نمی شد، من هر صبح که چشم باز می کردم، همان منظره برفی یخزده را بیرون پنجره می دیدم، بی حتی یک رهگذر، یک جای پا، یک پرنده و یک فریاد. سکوت محض سفید، سکوت یخ زده، سکوت همیشگی دیرگذر تکراری.
 زمستان از اکتبر شروع شد و آنهمه رنگ و نور و صدا زود زود جا داد به سیاهی آسمان و ابرهای انبوه همیشه بغض دار. سوئد شروع شد، و ما عادت کردیم. به اتاق کوچک مان، به راه دور تا دانشگاه، به خط آبی مترو و سنتروم شلوغ با بوهای عربی، به بوی غذا و کیک و برنج در آن اتاق کوچک، به طعم ملس پرتقال در زنگ تفریح های بین خواندن ترمودینامیک، به ترموکلک در اتاق کامپیوترهای سرد دانشگاه و سرفه های خشک .... ما بیش از هرچیز به برف و یخ و تاریکی عادت کردیم. و من.... مدام به خودم می گفتم روزهایی خواهد آمد که دلت برای این روزها بی اندازه تنگ خواهد شد....
یکشنبه شب دیگر تحمل من از سکوت و برف تمام می شد. می گفتم می رویم قدم بزنیم؟ تو مثل همیشه سر تکان می دادی که باشد. شب ساعت هفت یا هشت راه می افتادیم. گاهی حتی زیر قابلمه غذا را خاموش نمی کردیم. کمش می کردیم برای خودش بپزد، و از فکر اینکه اگر دیر برسیم و خانه آتش بگیرد، تالار لهستانی خسیس سکته می کند می خندیدیم. تو دستکش چرمی نداشتی و من داشتم و نمی پوشیدم. پالتو نازکم را می پوشیدم و دچار توهم بودم که زود برمی گردیم و سردم نمی شود. اما کارت مترو را برمی داشتیم که اگر گم شدیم راه برگشت را پیدا کنیم. تو آیفون نداشتی و ما پیاده راه می افتادیم، در جنگل تاریک پوشیده از برف، با رد پاهایی شبیه ردپای خرس، تنها متکی به حس جهت یابی تو، و هرگز گم نمی شدیم... چند دقیقه ای که می رفتیم دست های من یخ می زد و جیب پالتو نازک گرم شان نمی کرد. سعی می کردم به سرما فکر نکنم. و فکر نمی کردم.....
 از زیرگذر روشن شده با نورهای کمرنگ جراغ های زرد رد می شدیم و می پیچیدیم توی تاریکی، روی جاده باریک یخ زده. و همه چیز، از درخت و سنگ و حتی رطوبت هوا یخ زده بود؛ ساکت، در سیاهی شب و سفیدی برف نشسته بود، خیره به ما، به من و تو، چشم دوخته بود به شب های طولانی؛ شب طولانی طولانی طولانی....
ما قدم می زدیم در سکوت، از روی پل عابر پیاده مارپیچ می رفتیم سمت یولستا، سمت ساختمان تاریک با سیاهی عبوس پنجره هایش، با کوچه های خالی از رهگذر و خانه های در تاریکی فرو رفته اش، و زیر پای ما دشت بزرگ گسترده بود، غرق در برف، و آن سیاهی دلگیر آلونک ها و باغچه ها در آن حجم بزرگ سفیدی... و من خیره به آن تصویر عجیب، فکر می کردم آیا هرگز در زندگی ام این شب ها را از یاد خواهم برد؟ نگاه می کردم و فکر می کردم که در این زمین بزرگ، با اینهمه آدم .... با اینهمه حیات، زندگی..... خوشبختی به بی نهایت تقسیم شده است و بدبختی.... فکر می کردم و به سختی تلاش می کردم خودم، زمان و زندگی را باور کنم؛ آیا کسی قدرتمندتر از آدم در برابر خودش وجود دارد؟..... استخوان هایم از ورزش چند ساعته درد می کرد و ذهنم چنان خسته بود که انگار پنجه محکمی می خواست دست در جمجمه ام بیاندازد و مغزم را بکشد بیرون....بعد.... من نفس می کشیدم و به تو می گفتم از سنتروم برمی گردیم که من یک پفک بخرم؟
می گفتی نه. می گفتی به جایش میوه بخر. پفک هم شد چیز؟ بعد می خواهی روزی سه ساعت بروی باشگاه که کالری هایش را بسوزانی... می گفتی نه، اما من می دانستم که از جایی نزدیک ایستگاه یولستا می پیچی و می روی از پشت سنتروم درمی آیی، و می دانی که من، هرگز مسیر را یاد نمی گیرم. و من هرگز مسیر را یاد نگرفتم، حتی روزهای آخر مارچ در آن خانه، که می رفتم برای دویدن و بک روز دوراهی شیستا- رینکبی را پیچیدم سمت شیستا و گم شدم و سرآخر از این سمت سنتروم درآمدم؛ یعنی از سمت مخالف جایی که دویدن را شروع کرده بودم. وقتی رسیدم خانه دو ساعتی از رفتن ام گذشته بود و کفش هایم غرق گل و یخ بود و تو مثل همیشه از خنده من به گم شدنم عصبانی شدی....
پفک می خریدیم و برمی گشتیم. غذا نسوخته بود و خانه تاریک و آرام بود. پفک را باز می کردیم و من آنقدر می خوردم که حالم بد می شد. و تو باز حرص می خوردی.... می بینی؟ یک سال گذشت از تمام آن روزها! یک سال، به همین سادگی! یک سال گذشت و تو که در تمام لحظه های این یک سال کنار من بوده ای و هستی، می دانی که من با ملاک های آدمی که یک سال و نیم پیش سوار پرواز قطریش شد، هنوز همان جایی که ایستاده بودم، ایستاده ام. همان جا! منتهی دیگر همان آدم نیستم؛ دیگر هرگز آن آدم نمی شوم... و حالا، امروز، در نقطه ای از زندگی ام هستم که از این موضوع بی اندازه خوشحالم...
امروز برف همه جنگل را پوشانده، همه شاخه ها و سنگ ها و حتی تمام دریای یخ زده را، تا آن دور دست، که من دیگر کشتی ها را نمی بینم، و آدم ها را می بینم که روی یخ اسکی می کنند و سگ های کوچک کنارشان می دوند و آفتاب..... آفتاب که تیغ می زند روی برف ریز تمیز الک شده. ماه های تاریک پاییز گذشته و ما روی دریای یخ زده راه می رویم، و من می دانم که اگر آن صدای نرم ترک خوردن را بشنوم، همچی فرو می روم که انگار از روز اول اصلا صدیقه ای نبوده است! با اینهمه قدم می زنیم، و من فکر می کنم به همه لحظه هایی که زندگی برای من پیش آورده، پیش می آورد. خوشبخت ترین آدم دنیا نیستم، خیلی چیزها را ندارم. گاهی خسته می شوم، سرشار از نفرت، گاهی باید تمام ساعت های شب و روز را با خودم بجنگم، تلاش کنم برای آرام کردن درون تلخ خودم! با اینهمه.... فکر می کنم تمام آن لحظه ها به این ثانیه های خوشایند پر از سکوت، پر از آرامش، پر از سفیدی درخشان برف و هوای یخ زده می ارزد. روی یخ راه می رویم، به ساحل سمت دیگر می رسیم، خانه های سفیدپوش و قایق های روی یخ نشسته، خالی از آدم،....

 آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
 گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم،
چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است....
......
 آرام باش عزیز من
 آرام باش
 دوباره سر از آب بیرون می آوریم
 و تلالو آفتاب را می بینیم
 زیر بوته ای از برف
 که این دفعه درست
 از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...


Sunday, January 22, 2012

می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم

می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.
 خیالگونه،
در نسیمی كوتاه
 كه به تردید می گذرد
 خواب اقاقیاها را
بمیرم....
.....
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم....
  در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
 نفس اطلسی ها را
 پرواز گیرم....
....
 حتی اگر
 زنبق ِ كبود ِ كارد
 بر سینه ام
 گل دهد-
 می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم
در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
 بر تالار ارسی
در ساعت هفت عصر!

Sunday, January 01, 2012

این ترانه بوی نان نمی دهد.....


من که به آسمان نگاه نمی کردم؛ آسمان آبی بود و سیاه بود و برف بود و نبود و نور می آمد و می رفت و دود در آنهمه سیاهی با من سر شوخی داشت و چرا آنهمه هوا تمیز بود و یکدست بود و خنک بود و پاک بود؟
 صورتک های سنگی به من زل زده بودند، در سکوت، برهنه سر بر شانه هم داشتند، یا چشم در چشم چنان ایستاده بودند، خیره بر زمان، چشم براه؟ و من انگار در تمام پیکره های آن چهارده متر خود خود تهران را می دیدم؛ تهران مخوف!
 اما حالا، حالا بر این بلندای تمیز پر از نور غروب شمال، اینجا تو گم می شدی، محو می شدی، چیز خوبی زیر پوست دخترک می دوید، چیزی پاک، یگانه، چیزی خوب، چیزی که می شد بهش ایمان داشت، به بودنش!
 تاریکی خیابان های استکهلم پشت نورهای رودهوست و بنیاد نوبل صلح، محو می شد، می خزید بین موج های آرام دریای نروژ، خرد می شد روی سفیدی یخ زده بلندای اپراهوست، و تو ناگهان خیره همان صورتک های سنگی، برای تمام عمر فهمیدی که رفتن، فرار کردن، ادامه دادن، نمی تواند وزن زندگی، این سنگینی تحمل ناپذیر زمان، بودن را از بین ببرد..... و این، نه تقصیر خیابان های کم نور استکهلم و نه تهران پر دود و نه کوچه های تنگ قم نیست....بعد.... تمام صورتک ها به تو لبخند زدند و دست روی شانه هایت گذاشتند....
می بینی؟ من، امشب باید این نوشته را تمام کنم! باید آخر این خطوط لعنتی نقطه را بگذارم! امشب یک اولین و آخرین بار باید بتوانم آن روز سپتامبر اسلو را بنویسم، که اگر بنویسمش، باورش می کنم، خودم را، صدیقه را، من را باور می کنم! تا اینکه شاید این یک بار، به بهانه تمام شدن سال قبلی، من بتوانم خطوطی را که هزار بار نوشتم و پاک کردم، روی این صفحه لعنتی بیاورم، تا بعدها، سال ها بعد، یادم بماند که بیست و هفت سالگی یعنی 27 سپتامبر، اسلو، Frognerparken....

31 دسامبر 2011. 

Saturday, December 24, 2011

خفته است روی لبانم، ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز!ا

بعد من آنجا نشستم و منتظر تو شدم، سالن تاریک بود و سقف پر بود از نقاشی های رنگی گوزن و آهو و زنی پستان درشت و مردی برهنه. و من یک دفعه به سرم زد که نکند این نقاشی باغ عدن است و اینها اجداد گناهکار من اند؟ که هرچه گشتم، مار را پیدا نکردم، گیرم طاووس نشسته بود بالای سر زن و می توانستم حدس بزنم که نقاش سوئدی روی سقف پردیس دانشگاه محال است زن را مایه سقوط بداند.....
من نشستم و نوید و فی و فردریک و نبیل ها از سالن دیگر درآمدند، برای من دست تکان دادند و رفتند و من، هنوز نشسته بودم زیر آن بهشت خیالی و نور کمرنگ پخش می شد روی سرم، و می دانستم بیرون باد می وزد و شب دیگر روی تمام شهر نشسته و برفی هم نمی بارد....
 امسال لوسیا که نیامد، من نشستم در سنترال استیشن، باز منتظر تو!، به شمردن چمدان های آدم های با عجله، پر از بوی خوب شب عید و تعطیلی و سفر و بسته های کادو.... نشستم و.... بعد تو آمدی و ما رفتیم ایکیا و من، حالا دیگر بوی خوب شمع سالن وسایل الکتریکی و بوی چسب و چوب انبار را بی اندازه دوست داشتم.....
 امسال لوسیا که نیامد، من گلاگ داغ سر کشیدم با کشمش و پپرکاکور و نارنگی، آواز را خارج می خواندم احتمالا و لینا و کامیلا روبرویم ایستاده بودند و می خندیدند و صورت شان گل انداخته بود و کم مانده بود با تیپ تاپ برقصند.... و دیدم که لوسیا بهم لبخند زد از پس نگاه طلایی لینا و کامیلا...
 آن شب تو که آمدی، دیگر همه رفته بودند. ما پیاده رفتیم تی سنترال، باد نمی وزید و خیابان ها پر بود از نور و برف پشت گردنه مانده بود شاید. من تند راه می رفتم و تو هی بهم می گفتی آرام تر!
 امشب توی تمام کریدور بوی خوب شیرینی های بیرگیت پیچیده. فکر می کنم اینهمه شیرینی را برای کی می پزد؟ همه رفته اند و فقط ما مانده ایم و چینی ها و بیرگیت. نگاه می کنم به سالی که رفته، سالی پر از من، پر از نبود من.....پر از تمام راه هایی که رفته ام، و تمام راه هایی که مانده هنوز.....

 در خواب های کودکی ام
 هر شب طنین سوت قطاری
 از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
 انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
 انگار
بیش از هزار پنجره دارد
 و در تمام پنجره هایش
شب شعله می کشد
 در امتداد راه مه آلود
در دود
 دود
 دود ...




Sunday, December 11, 2011

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن!ا

که آفتاب که تیغ بزند و نور یکدست روی سفیدی برف بازی کند در آن سر صبح دور، من کتاب را بیاندازم توی صندوق کتابخانه و پیرمردها خیره نگاهم کنند و تو بروی سمت خانه، من از پشت شانه هایت را ببینم و بدانم هنوز، همیشه هستی.....
 که کلاغ ها که ساکت شوند و نور نارنجی خسته بخزد روی شاخه های سیاه، که من تنها نگاه کنم و تاریکی دور شانه ها و روی دست هایم را بگیرد، که آن شب تمام شود و من، جایی بخندم و دستهایم تا خود خود آسمان برسد.....
 که بعد یک روز بدانم خطوط صورتم دائمی شده اند، نوارهای سفید باریک روی شقیقه ها جا خوش کرده اند؛ بعد، من راه بروم، بدوم، زود زود، تند، نفس زنان برسم به آن پله های صدها ساله، به آن ساعات مرطوب پر از قهوه، به هرچه بوی آب و نورهای چشمک زن و هرچه شب پر از برف و هرچه سکوت و هرچه خیابان های باریک و مردم عجیب و ....من بدوم تمام ساعت ها، ثانیه ها، تمام خودم را بدوم، تمام بودنم را بدوم و برسم به آنجا، و زنی را ببینم نشسته آنجا، جایی بین واقعیت و خیال، و به خود خود زندگی لبخند می زند....



Saturday, December 03, 2011

این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟



چرا توقف کنم، چرا؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
 افق عمودی است
 افق عمودی است و حرکت: فواره وار!
چرا توقف کنم؟
.......
 راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
 و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
 تنها صداست
 صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد....
 چرا توقف کنم؟
......

Saturday, November 19, 2011

خانم محترم، تو نویسنده نمی شوی!ا


دلم می خواست این داستان، شبیه قصه های کودکان می شد؛ از آن قصه ها که اگر به نوک مداد کهنه بچسبد، چیز شیرینی می شود؛ چیزی از جنس کلمه های خوشایند، همچی نرم، همچی دلچسب و دلنشین.....دلم می خواست این قصه را عین آن لحظه خوشایند و گرم قطار شلوغ که از حومه خیس استکلهم می گذرد بنویسم؛ عین آن جمعه شب های آرام کودکی، که من روبروی تلویزیون خوابم می برد و بابا رویم را می کشید، آن زمستان های خشک قم، که برف های پشت بام را پارو می کردیم و می ریختیم توی حیاط، آن سالها که بابا برف ها را کومه می کرد وسط حیاط و برایمان سرسره می ساخت، و من، سر صبح که سگ لرز می زدم و می رفتم دستشویی، روی یخ های کف حیاط می دویدم و لیز می خوردم....دلم می خواست داستان من، عین عین آن لحظه ها می شد. بعد، من می نشستم و تکیه می دادم به آن کاناپه تختوابشو سرمه ای ایکیا، و تنها سال های در گذر این زن را نگاه می کردم.....می نشستم و تنها نگاه می کردم. تنها.....نگاه....
 اما این خطوط شبیه داستان نمی شود. می نویسم و نوشته ها را یک بار، هزارباره مکرر می کنم و باز از سر.....تو بگو از جنس کدام خطوط تکراری؟ کدام لحظه هزارباره، صد هزار باره نشخوار شده؟ تو بگو..... این نوشته داستان نمی شود....نمی شود، نمی شود، .....نمی شود!
چیزی از جنس بزرگی، از جنس بلوغ، از جنس تکرار، .....تو بگو از جنس هرچه شوخی خنده دار تلخ زندگی، تو بگو....چیزی می خزد زیر تک تک لحظه های من، در تمام ثانیه های بودن من، و تو فکر می کنی: این، باید حقیقتی از جنس زندگی ناب باشد! باید!
 می خواهم و نمی شود.... تنها لحظه ها، ثانیه ها، نگاه ها، جمله ها، کلمه ها؛ تو بگو هرچه کلمه خوب و بد، از لای انگشتانم می لغزد، لیز می خورد و ..... می ریزد و.....من، تنها چنگ می زنم به هرچه یاد که ثانیه ای، لحظه ای را در مشت بگیرم و .....نمی شود! نمی توانم.... این خطوط لعنتی داستان نمی شود! نمی شود!