بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. تو شاخه های درخت ها را تکان می دادی و ما دوتا زیر برفی که از شاخه می ریخت می ایستادیم و غش غش می خندیدیم. تو می گفتی مثل درخت کریسمس شده اند! من هفت سال داشتم و نمی دانستم کریسمس چیست؟ دلم می خواست تا ابد برف ببارد و مدرسه تعطیل شود و مشق نداشته باشم و هی آدم برفی بسازم و هی روی سرسره ای که بابا از برف های پارو شده از پشت بام وسط حیاط می ساخت لیز بخورم. تمام طول بلوار را رفتیم و فهمیدیم مدرسه تعطیل است. هیچ کدام از بچه های مدرسه نیامده بودند؛ فقط ما سه تا خواهر: ثمره کلاس پنجم، تارتار دوم و من، سرتق شلخته کلاس اول، که هر روز سر صبح برای مدرسه رفتن گریه می کردم. ریزه میزه بودم ولاغر و زبانم سر حرف س می گرفت. موهای فرفری ام سر ناسازگاری داشت و هیچوقت مرتب نبود و مثل تمام سال هایی که پس از آن آمد، کفش به پایم دوام نمی آورد.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. برف قطع شده بود و کلاغ ها تک تک و دسته جمعی از آسمان می گذشتند و گاهی قارقار خشکی می کردند. جوی وسط بلوار یخ بسته بود. آسمان سنگین بود؛ که اگر نبود، نور خورشید می تابید روی یخ ها و من، پایم را محکم گذاشتم روی یخ و جرق! یخ شکست و پایم توی گل و لای فرو رفت. جنگ تازه تمام شده بود، مدرسه ما هنوز پناهگاه داشت؛ زیرزمین هایی زیر حیاط که شاگرد تنبل ها را تهدید به حبس در آن می کردند. یکی دوسالی بعدتر، تمام پناهگاه ها را خراب کردند و برای مدرسه سالن اجتماعات ساختند. ثمره گلوله برفی را محکم توی صورت تارتار کوبید. تارتار مظلوم بود و صدایش درنمی آمد. مامان همیشه حس می کرد باید حق تارتار را از من و ثمره بگیرد. من تمام سال های کودکی ام فکر می کردم بچه واقعی مامان نیستم که اینقدر به من بی توجه است و حتی به نوعی از من بدش می آید. واقعیت این بود که او در من احمدآقا را می دید و در تارتار خودش را. حتی تمام سال های بزرگی لعنتی.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. تند تند نمی رفتیم و کلی ادا بازی داشتیم. بو برده بودیم مدرسه تعطیل است و رفتن را بهانه کرده بودیم برای برف بازی سیری که مامان اجازه اش را نمی داد. کتاب فارسی را ورق زدم و از روی درس مهتاب دوبار نوشتم. با مداد قرمز و مشکی سوسماری: باد ابرها را برد. چه عمدی بود که ما هرسه تا باید شاگرد یک معلم می شدیم؟ خانم عبدالحسینی من را دوست نداشت، کثیف و شلخته بودم و دست خطم افتضاح بود. مشق هایم را نمی نوشتم و خط کش می خوردم و ترکه. چه اجباری بود من توی کلاس معلمی می ماندم که عاشق ثمره بود؟ خانم زکایی صدایم کرد و گفت این فحش ها چیست که نوشته ای دادی دست خانم اشراقی؟ زرتی اشکم درآمد و جا زدم. گفتم به خدا ثمره بهم گفت این کارو بکن! صدای کفش ثمره را که اندکی پاشنه داشت می شنیدم که از طبقه بالا می آمد روبروی کلاس ما. مینو گناهی نداشت. زن بلوند بیوه مگر تنها می ماند؟ به خانم زکایی گفت ولش کن، چیزی بهش نگو. تا خانم ناظم رویش را برگرداند، من به مینو دهن کجی کردم و گفتم: ای ای ای ای ای! ببینی برای او چقدر تحقیرآمیز بوده که یک جلقه بچه شلخته برایش فحش و فضیحت بنویسد! ثمره حتی به مینو نگاه هم نکرد. به من هم چنان نگاه کرد که انگار کلا موجود حقیری هستم که ارزش سرزنش هم ندارم. سرش را بالا گرفت و گفت خوب کردم! بازم می کنم!
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. بلوار باغ بزرگی داشت که در تمام طولش امتداد داشت. آنروزها آن باغ متروکه بود، وسطش ساختمان مخروبه کارخانه بافندگی بود که برای بچه های مدرسه ابتدایی، خانه ارواح بود و اشباح و دزدهایی که بچه ها را می کشتند. روزهای معمولی پاییز توی ساعتی که ما می رفتیم مدرسه، آفتاب کم رمق سر میله های باغ و نوک شاخه های درختان نرم نرمک می خزید و سوز شهر کویری نفس سرد ما را بخار می کرد. من نمی توانستم مثل بچه آدم از سمتی که آسفالت شده بود راه بروم . هی روی سنگریزه ها می دویدم و از جوی و درخت و دیوار بالا می رفتم. همیشه دیر می رسیدم؛ وقتی که زنگ خورده بود و صف ها داشتند می رفتند توی کلاس. تارتار اعصابش خرد می شد، تند تند می رفت که به صف برسد و توبیخ نشود. ثمره از اول ما را قال می گذاشت و می رفت. تنها همان روز، همان یک روز بود که ما سه تا داشتیم با هم می رفتیم مدرسه.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. ما سه تا بودیم و هیچکس توی خیابان نبود. جایی توی جهان، جایی، زمانی، سه تا خواهر داشتند می رفتند مدرسه و می دانستند برف باریده و مدرسه تعطیل است. خیابان خلوت بود و کسی نبود. ما سه تا بودیم فقط و شاخه های لخت درختان که از برف سنگین شده بود و قارقار کلاغ ها. حتی دستکش هم نداشتیم و دنبال هم می دویدیم و بلند می خندیدیم. تو قلدر بودی و او مظلوم و من سرتق.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. برف قطع شده بود و کلاغ ها تک تک و دسته جمعی از آسمان می گذشتند و گاهی قارقار خشکی می کردند. جوی وسط بلوار یخ بسته بود. آسمان سنگین بود؛ که اگر نبود، نور خورشید می تابید روی یخ ها و من، پایم را محکم گذاشتم روی یخ و جرق! یخ شکست و پایم توی گل و لای فرو رفت. جنگ تازه تمام شده بود، مدرسه ما هنوز پناهگاه داشت؛ زیرزمین هایی زیر حیاط که شاگرد تنبل ها را تهدید به حبس در آن می کردند. یکی دوسالی بعدتر، تمام پناهگاه ها را خراب کردند و برای مدرسه سالن اجتماعات ساختند. ثمره گلوله برفی را محکم توی صورت تارتار کوبید. تارتار مظلوم بود و صدایش درنمی آمد. مامان همیشه حس می کرد باید حق تارتار را از من و ثمره بگیرد. من تمام سال های کودکی ام فکر می کردم بچه واقعی مامان نیستم که اینقدر به من بی توجه است و حتی به نوعی از من بدش می آید. واقعیت این بود که او در من احمدآقا را می دید و در تارتار خودش را. حتی تمام سال های بزرگی لعنتی.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. تند تند نمی رفتیم و کلی ادا بازی داشتیم. بو برده بودیم مدرسه تعطیل است و رفتن را بهانه کرده بودیم برای برف بازی سیری که مامان اجازه اش را نمی داد. کتاب فارسی را ورق زدم و از روی درس مهتاب دوبار نوشتم. با مداد قرمز و مشکی سوسماری: باد ابرها را برد. چه عمدی بود که ما هرسه تا باید شاگرد یک معلم می شدیم؟ خانم عبدالحسینی من را دوست نداشت، کثیف و شلخته بودم و دست خطم افتضاح بود. مشق هایم را نمی نوشتم و خط کش می خوردم و ترکه. چه اجباری بود من توی کلاس معلمی می ماندم که عاشق ثمره بود؟ خانم زکایی صدایم کرد و گفت این فحش ها چیست که نوشته ای دادی دست خانم اشراقی؟ زرتی اشکم درآمد و جا زدم. گفتم به خدا ثمره بهم گفت این کارو بکن! صدای کفش ثمره را که اندکی پاشنه داشت می شنیدم که از طبقه بالا می آمد روبروی کلاس ما. مینو گناهی نداشت. زن بلوند بیوه مگر تنها می ماند؟ به خانم زکایی گفت ولش کن، چیزی بهش نگو. تا خانم ناظم رویش را برگرداند، من به مینو دهن کجی کردم و گفتم: ای ای ای ای ای! ببینی برای او چقدر تحقیرآمیز بوده که یک جلقه بچه شلخته برایش فحش و فضیحت بنویسد! ثمره حتی به مینو نگاه هم نکرد. به من هم چنان نگاه کرد که انگار کلا موجود حقیری هستم که ارزش سرزنش هم ندارم. سرش را بالا گرفت و گفت خوب کردم! بازم می کنم!
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. بلوار باغ بزرگی داشت که در تمام طولش امتداد داشت. آنروزها آن باغ متروکه بود، وسطش ساختمان مخروبه کارخانه بافندگی بود که برای بچه های مدرسه ابتدایی، خانه ارواح بود و اشباح و دزدهایی که بچه ها را می کشتند. روزهای معمولی پاییز توی ساعتی که ما می رفتیم مدرسه، آفتاب کم رمق سر میله های باغ و نوک شاخه های درختان نرم نرمک می خزید و سوز شهر کویری نفس سرد ما را بخار می کرد. من نمی توانستم مثل بچه آدم از سمتی که آسفالت شده بود راه بروم . هی روی سنگریزه ها می دویدم و از جوی و درخت و دیوار بالا می رفتم. همیشه دیر می رسیدم؛ وقتی که زنگ خورده بود و صف ها داشتند می رفتند توی کلاس. تارتار اعصابش خرد می شد، تند تند می رفت که به صف برسد و توبیخ نشود. ثمره از اول ما را قال می گذاشت و می رفت. تنها همان روز، همان یک روز بود که ما سه تا داشتیم با هم می رفتیم مدرسه.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. ما سه تا بودیم و هیچکس توی خیابان نبود. جایی توی جهان، جایی، زمانی، سه تا خواهر داشتند می رفتند مدرسه و می دانستند برف باریده و مدرسه تعطیل است. خیابان خلوت بود و کسی نبود. ما سه تا بودیم فقط و شاخه های لخت درختان که از برف سنگین شده بود و قارقار کلاغ ها. حتی دستکش هم نداشتیم و دنبال هم می دویدیم و بلند می خندیدیم. تو قلدر بودی و او مظلوم و من سرتق.
بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه.
